«عدم خشونت»: نه فقط استراتژی سیاسی، بلکه نحوه نگرش جدید به سیاست / گفتگوی نوشین احمدی خراسانی با رامین جهانبگلو

مدرسه فمینیستی: رامین جهانبگلو، فیلسوف و نظریه پرداز ایرانی است که دارای کتاب‌ها و نوشتارهای فراوانی در زمینه فلسفه غرب، نوگرایی و جنبش های خشونت پرهیز است. 

دکتر رامین جهانبگلو به تازگی برنده سی‌امین جایزه صلح انجمن سازمان ملل در اسپانیا شده است. اهداکنندگان این جایزه، دلیل اهدای آن به آقای جهانبگلو را «سهم او در زمینه درک فلسفه غرب در ایران» ذکر کرده و افزوده اند که ایشان « یکی از اعضای اصلی جنبش روشن‌فکری ایران و یکی از نخستین اندیشمندان کشور خود است که درباره منابع فلسفی خشونت‌گریزی بر پایه آرمان‌های مهاتما گاندی و مارتین لوتر کینگ سخن گفته‌ است.».

رامین جهانبگلو در اردیبهشت 1385 هنگام ورود به ایران بازداشت شد و ۱۲۵ روز در زندان به‌سر برد.  وی اکنون در کانادا مشغول تدریس و تحقیق است و از این رو  مصاحبه زیر حاصل پرسش و پاسخ های کتبی  با ایشان  است.

 

نوشین احمدی خراسانی: آقای جهانبگلو شما در یکی از سخنرانی هایتان به ارزش های مثبت در فرهنگ و اسطوره های شرقی/ ایرانی تاکید کرده اید و برای نمونه گفته اید: «به طور كلي در فرهنگ مشرق زمين، نوعي عدالت مطرح است با مفهوم عدل روزگار يا عدل الهي يا تقدير. در اين فرهنگ ها، عقيده بر اين است كه اين عدالت گريبان گير همه مي شود و اگر فردي عمل ناشايستي مرتكب شده باشد، هر قدر هم بلندمرتبه باشد، باز دچار آن عدالت خواهد شد. يكي از مثالهاي بارز آن، رستم، قهرمان اصلي شاهنامه فردوسی است كه با كشتن هر چند نادانسته فرزند خويش، به عقوبت عمل گرفتار مي آيد.» و سپس به تشابه آموزه های بودا با حضرت زرتشت اشاره نموده اید: « بودا هشت راه به ما معرفي مي كند كه بسيار شبيه آموزه هاي حضرت زرتشت است و شايد بتوان اين مساله را به هم عصر بودن آنها نسبت داد.»  اما به رغم این نگاه مثبت شما نسبت به ارزش های عدالت خواهانه و انساندوستانه در فرهنگ و اسطوره های سرزمین تان، ولی در روند حوادث پس از انتخابات، ناگهان با خشونتی غیرقابل درک و تکان دهنده روبرو شدیم. هر چند از دل همین فضای خشونت آمیز، جنبشی مدنی و دموکراسی خواه تحت عنوان «جنبش سبز» به دنیا آمد با این حال به نظر می رسد که با گذشت چهار ماه از بروز آن حوادث، هنوز اوضاع کشور و افکار عمومی جریحه دار شده ی جامعه به واسطه  واکنش دستپاچه و سنگدلانه نسبت به اعتراض مدنی مردم، با ابهام و بن بستی به ظاهر لاینحل روبرو شده است.  فوران این خشونت گسترده ، از همان ابتدا باعث حیرت اکثر قریب به اتفاق مردم و نخبگان جامعه شد و انبوه پرسش ها را در اذهان عمومی به وجود آورد. پرسش هایی که همچنان پاسخ قانع کننده ای دریافت نکرده اند. برای نمونه خود جنابعالی در آن سخنرانی هر چند به ارزش ها و فرهنگ مدارا تاکید گذارده اید ولی به «تجربه های عملی» برآمده از این ارزش ها هیچ اشاره ای نکرده اید. آیا در تاریخ طولانی و تمدنی ما ایرانیان، هیچ دستاورد عملی و عینی، وجود دارد که تحت تاثیر این بخش از آموزه های مثبت و صلح آمیز، شکل گرفته باشد تا ما بتوانیم به یاری آن تجارب، این خشونت ویرانگر و مصیبت بار را تا حدودی کنترل کنیم؟

 

رامین جهانبگلو: جامعه ایران مثل هر جامعه سیاسی دیگری دچار بیماری های ویژه خود است که تا زمانی که این بیماری ها درمان نشوند، از ایجاد و شکل گیری و پیشرفت فکر و عمل دموکراسی در جامعه جلوگیری می شود. می توان گفت که خشونت سیاسی در ایران تبدیل به یک بیماری تاریخی شده و هیچ یک از فعالان و احزاب سیاسی تاکنون پاسخ درستی برای آن نیافته اند. متاسفانه در یکصد سال گذشته اکثر شخصیت ها و سازمان ها و نهادهای سیاسی در ایران بر این عقیده بودند که خشونت فقط یک امر «عمودی» است و شما کافی است که با تغییر دولت یا دولتمردان، مسئله خشونت را هم حل کنید. ولی آنچه که تاکنون سیر تحول قدرت سیاسی در ایران به ما آموخته این است که مسئله مبارزه با ساختار خشونت در جامعه ایران فقط یک امر عمودی و نابودی قدرتمندان نیست، بلکه قبل از هر چیز امری «افقی» است که لازمه ایجاد و ترویج فرهنگ عدم خشونت در میان مردم اجتماع است. پس مسئله فقط مبارزه با خشونت سیاسی نیست، بلکه نقد و مبارزه با فرهنگ خشونت است یعنی فرهنگی که به خشونت سیاسی در میان دولت و شهروندان مشروعیت می بخشد. ولی آیا چنین وضعیتی را باید به عنوان «بن بست» در نظر گرفت یا این که خوانش های جدیدی از میراث اجتماعی، فلسفی، ادبی و دینی ایران، ما را با مفاهیم تازه ای در زمینه خشونت پرهیزی آشنا می کنند؟ بسیاری از هموطنان ما با نمونه های اخلاقی و خشونت پرهیزی که در اندرزها، متون و قواعد رفتاری و آیینی در تاریخ ایران وجود دارد، ناآشنا هستند.

 

گاتها یا سرود آسمانی زرتشت، که تمایز جدی و ساختاری میان نیکی و بدی ایجاد می کند، بنیاد استوار و ماندگاری برای اخلاق شهروند ایرانی است. همانطور که می دانید، گاتها با مفهوم راستی و راستگویی آغاز می شود و سپس اعلام می کند که باید با دروغ و خشم مبارزه ای خشونت پرهیز داشت. در اخلاق زرتشتی «راستی بهترین سعادت و پارسایی است»، زیرا بدون راستی و راستگویی، پیمان اجتماعی صورت نمی گیرد. این نگرش اخلاقی دین زرتشت را در آیین جوانمردی هم می توان یافت. همچنین حرمت نهادن بر عهده و پیمان خواه بر مردمان خویش و خواه با مردمان بیگانه از احکام مهم اخلاقی اوستایی است که در «منشور کورش» و در «کتیبه داریوش» دیده می شوند. منشور کورش می گوید: «و آن گاه که سربازان من، دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی در تمامی سرزمین های سومر و اکه ترساننده باشد». و در کتیبه داریوش آمده است: «زیرا اهورا مزدا  مرا یاری کرد.. که … دشمن خو نبودم، دروغزن نبودم، زورگو و ستمگر نبودم…»

 

عمق فکر رواداری، مردم دوستی، راستگویی و اخلاق عدم خشونت را در دوره ساسانی در افکار و نوشته های مانوی می بینیم: ویژگی مهم آیین مانی پرهیز از گناهان ده گانه مثل شهوت رانی، بداندیشی، بد کرداری و سرکشی و بی رحمی است ولی در این آیین آمده که باید بر دام ها هم بخشایش کرد. همچنین دادگری در مورد جانوران در دین زرتشت هم اعمال می شود. در یاسن 29، گاوی از سنگدلی انسان ها نزد ایزد جاوید، شکوه می کند و می گوید: «خشم و ستم و سنگدلی و درشتی و زور مرا به ستوه آورد. مرا جز از شما نگهبان دیگری نیست.  ایدون نیکی کشاورز به من ارزانی دارید».  این فکر مدارا و اندیشه گذر از خود و خواست های خود و رعایت خیر دیگری، در خصلت درویشی و جوانمردی ایران بعد از اسلام هم وجود دارد. بسیاری از نمونه های فکر خشونت پرهیزی را در اندرزنامه های ایران پس از اسلام هم می توان یافت. این ادبیات خشونت پرهیز و مداراجو با سعدی شیرازی به اوج خود می رسد تا حدی که «امرسون» فیلسوف آمریکایی قرن نوزدهم در جلد نهم خاطرات خود می نویسد: «سعدی شاعر  نوعدوستی و عشق است». سعدی از خودپسندی و خشونت انتقاد می کند و انسان ها را به نوعدوستی و بخشندگی دعوت می کند. باب نخستین گلستان سعدی سراسر آکنده از اندرزهایی است خطاب به پادشاهان برای آن که راه خشونت و ظلم را رها کنند.

 

اندرزهای گلستان سعدی دهه های طولانی است که در مدارس و خانه های ایرانیان خوانده شده اند و همه با اشعاری چون «تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی» و یا «تن آن مورم که در پایم بمالند / نه زنبورم که از دستم بنالند» آشنا هستند.

 

متاسفانه به نظر می رسد که این فکر عدم خشونت تاثیر مهم و بسزایی بر عملکرد سیاستمداران و دولتمردان ایرانی در یکصد سال گذشته نداشته است و به طور کلی این فرهنگ خشونت پرهیز تبدیل به ارزش های اخلاقی مشترکی در میان شهروندان ایرانی نشده است.

 

ولی شاید نباید ناامید شد و مثلا نتیجه گرفت که جامعه ایران فاقد هر گونه فرهنگ خشونت پرهیزی است. اگر بتوانیم با تکیه بر مفاهیم و ارزش هایی که در میراث ایرانی وجود دارند به پیشبرد شبکه های شهروندی کمک کنیم، بی شک اصل جمهوریت در برابر اصل حاکمیت قهرآمیز، بتدریج از قدرت بیشتری برخوردار خواهد شد.

 

نوشین احمدی خراسانی:  آیا به نظر جنابعالی اعمال خشونت نسبت به اعتراض های مدنی شهروندان معترض به انتخابات، در ادامه مسیر این جنبش چه مشکلاتی ایجاد خواهد کرد؟ و اگر بنا به «تجربه های تاریخی ما ایرانیان» چنین مشکلی وجود ندارد (یا لااقل پایدار نخواهد ماند)  آیا شما می توانید با ارائه مصداق های تجربی در تاریخ معاصر،  نمونه هایی همچون تجارب چهارسال اخیر در جنبش زنان (به خصوص تجربه مبارزه بی خشونت در کمپین یک میلیون امضا)، به نسل جوان نشان بدهید که وجود مانع و بن بست در مسیر مبارزه مدنی، با تکیه به آن مصداق ها و تجربه ها، نمی تواند واقعی باشد. یا اگر واقعی است لااقل ماندگار نیست؟

 

و مسئله دوم این است که اگر جنبش دموکراسی خواهی ما ایرانیان، عملا با مشکل و بن بست مواجهه شده، این بن بست آیا مجوز اخلاقی و مشروعیت سیاسی برای اعمال خشونت متقابل به منظور دفاع و به عقب راندن خشونت گران، ارائه می کند؟ آقای جهانبگلو  واقعا به چه دلیل عقلی و ملاک تاریخی، این خشونت متقابل (که در بسیاری از جوامع، مردم در مقابل سرکوبگری ماموران و برای دفاع از خود) بکار می گیرند، از نظر جنابعالی و دیگر مدافعان جنبش بی خشونت، دفاعی مشروع و اخلاقی تلقی نمی شود؟ اینجا است که بسیاری از جوانان پرشور و آزادی خواه کشور، این سوآل استراتژیک را در مقابل شما گذارده اند: پس برای باز کردن مسیر، عملا چه می توان کرد؟

 

رامین جهانبگلو: خشونت همیشه قابل توجیه است و نگرش های ایدئولوژیک در تاریخ همیشه به توجیه آن پرداخته اند. ولی خشونت هیچگاه مشروع نیست. در حقیقت هر دستگاه و نظام سیاسی ای که خشونت اعمال کند، خود نیز به تدریج زندانی و بالاخره قربانی خشونت خواهد شد.

ولی در اینجا باید به مسئله ای اشاره کرد و آن این که خشونت مشروعیت دهنده نیست بلکه نتیجه بحران مشروعیت است. رژیمی که دست به اعمال خشونت می زند به این دلیل است که مشروعیت اش از نظر سیاسی و اخلاقی مورد سئوال قرار گرفته و مجبور است که در مورد گذشته، حال و آینده ی خود، دروغ پردازی کند. آنجا که دروغ و دروغ گویی وجود دارد تفکر و تعامل شهروندی وجود ندارد. ما فقط با خشونت سیاسی روبرو نیستیم. من خیلی خوشحالم که می بینم خشونتی حتا به طور مدنی از سوی شهروندان ایرانی علیه مسئولان و ماموران اعمال نشده است. این نشاندهنده پختی و بلوغ مدنی شهروندان ایرانی و به ویژه جوانان مملکت ما است. شاید خیلی ها به این نتیجه رسیده اند که شکل گیری و فعلیت عدم خشونت در جامعه ایران دیگر فقط به معنای نبود خشونت سیاسی نیست، بلکه به معنای ایجاد نوعی اخلاق شهروندی و مدنی است که با شکستن دور باطل خشونت موجب تداوم و استحکام ارزش های مشترکی چون حقیقت جویی، مدارا، مسئولیت پذیر ی و نقد قدرت طلبی شده است. اولویت یافتن چنین ارزش هایی در میان شهروندان ایرانی ایجاد کننده حس اعتماد، شفافیت، حسن نیت و همبستگی است که بتدریج از درجه خشونت ها می کاهد.

 

اگر شهروندان ایرانی دست به خشونت می زدند، این نه تنها راه را بر فرهنگ دموکراسی خواهی می بست، بلکه به نوعی هم جامعه ایران را به خشونت بیشتر می کشید و هم بستر نقد از تولید و بازتولید اندیشه های استبدادی و خشن و قهرآمیز را آماده نمی ساخت. ولی در حال حاضر تجربه مدنی ایران برای بسیاری از ملت ها آموزنده بوده است و می توان گفت که نقطه عطفی در جنبش خشونت پرهیز مردم ایران است. اگر جنبش مدنی ایران از قابلیت های اخلاقی و خشونت پرهیز خود آگاهی یابد و آن ها را به عنوان افقی فکری و عملی در برابر چشمان خود قرار دهد، بی شک خواهد توانست با هر گونه اعمال خشونت از سوی هر فرد یا گروه یا نظام سیاسی ای، مقاومت و برخوردی خشونت پرهیز داشته باشد.

نوشین احمدی: شما بر اثر سالهای متمادی که در زمینه نقد و بررسی خشونت، کار و پژوهش کرده اید به نقدهای گوناگونی که به نظریه جنبش پرهیز از خشونت وارد می شود، آگاه هستید. یکی  از نقدها این است که می گویند صرف مسالمت آمیز بودن یک جنبش مردمی به تنهایی کافی نیست. چرا که روشی که دولت ها در مواجهه با جنبش های مردمی به کار می برند نقش تعیین کننده در حفظ خصلت صلح آمیز جنبش و یا سوق دادن آن به دام خشونت ورزی دارد. برخی از این منتقدان پا را فراتر می گذارند و جنبش های موفق و مردمی که مشخصه شان دوری از خشونت بوده است مثل جنبش های موسوم به انقلاب های مخملی در کشورهای اروپای شرقی، یا جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان در آمریکا،  یا جنبش های مدنی زنان، و حتا جنبش استقلال هند به رهبری گاندی را مدل شایسته ای برای مبارزه نمی دانند و مدعی اند که جنبش هایی از این دست، همچون جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان نه فقط ابعادی جهانشمول نداشته بلکه حتا نتوانسته از مرزهای جنوب آمریکا فراتر برود. یا مخالفت شان را با تعمیم دادن مدل بی خشونت جنبش گاندی و تجویز آن برای دیگر جوامع با تکیه بر این استدلال اقامه می کنند که: تحلیل یک جنبش مسالمت آمیز را نمی توان صرفا در چهارچوب اقتضائات خود آن جنبش ارائه کرد زیرا یک جنبش مردمی در بستری مادی و عینی به وجود می آید در نتیجه، با مجموعه ای از واکنش های گوناگون محیط و مولفه های بیرون از خود پیوند دارد که خواهی نخواهی بر همه ارکان آن جنبش اثر تعیین کننده می گذارد. و نتیجه می گیرند که هر جنبشی در یک فضای همبسته از کنش و واکنش ها در تاریخی مشخص از زمان و کشوری معین، به دنیا می آید و در همان شرایط ویژه، رشد می کند پس نمی توان مثلا نمونه هند و گاندی را سرمشق قرار داد.  آقای دکتر نظر و استدلال جنابعالی در پاسخ به این نقدها چیست؟

رامین جهانبگلو: شکی نیست که بسیاری از حرکت های سیاسی و  اجتماعی در یکصد سال گذشته در ایران فقط برای براندازی و نابودی قهرآمیز قدرت های حاکمه نبوده اند. ولی اگر صادق باشیم باید قبول کنیم که به غیر از نقدهای پراکنده، برخورد جدی و پیوسته و سازنده  با ساختار خشونت در جامعه سیاسی ایران نشده است. در کنار شعار قانون و قانون مندی که مد نظر بسیاری از شخصیت ها و گروه های سیاسی از دوران مشروطیت تا به کنون بوده است، قدرت طلبی و مبارزه مسلحانه و روش های قهرآمیز نیز شعارهای کلیدی به حساب می آمدند. در جنبش چپ ایران بهای اصلی به آموزه های لنینیستی، مائوئیستی و گواریستی داده شده بود و بسیاری از مواقع  پیروی از آرمان ها مهم تر از واقعیت ها بود. برای مثال عدم همکاری و همبستگی و بی توجهی بسیاری از گروه ها و فعالان چپ به جنبش زنان در ماه های اول انقلاب نشاندهنده یک چنین طرز فکری است. مبارزه خشونت پرهیز بر عکس، مبازه ای مدنی است و به طور خودجوش از میان مردم صورت می گیرد. عرصه ای که رهبران کاریزماتیکی چون گاندی، لوتر کینگ و ماندلا و حتا زنانی چون آکینو در فیلیپین و آن سان سوچی در کشور برمه، به جنبش های خشونت پرهیز شکلی منظم و هدفمند دادند، ولی این حرکت ها همیشه دارای ماهیتی مدنی و شهروندی و فرا ایدئولوژیک بوده اند.

به نظر من حقیقت جویی این جنبش ها در همه جای جهان از اصلاح طلبی آن ها مهم تر بوده است. چون اصلاح طلبی که با اصلاح اخلاق سیاسی و شهروندی همراه نباشد فقط در سطح شعار باقی می ماند. گاندی و لوتر کینگ به دنبال تغییراتی ساختاری در نهادهای اجتماعی _ سیاسی و اقتصادی جوامع هند و آمریکا بودند و به همین دلیل سرآغاز آن را تغییر در ذهنیت اجتماعی می دیدند. گفته معروف گاندی: «تغییری باش که می خواهی در جهان صورت دهی» معرف و نمونه یک چنین طرز فکری است. ابداع قانون و دفاع از قانون  زمانی در ایران معنا می یابد که قانون درونی شده باشد و قوه داوری شهروندان ایرانی قدرت انتخاب میان خیر و شر در سیاست را داشته باشد. قلبی که قدرت تشخیص نازیسم و تفکیک آن از لیبرالیسم را نداشته باشد دچار هیتلر و نازیسم می شود. پس مهم مخالفت نیست بلکه داشتن بلوغ سیاسی کافی برای دادن شکلی خشونت پرهیز به این مخالفت است.

نوشین احمدی: شما در آن سخنرانی تان مشخصا گفته اید که: «ممکن است در ایران فردی با مشخصات گاندی وجود نداشته باشد، اما مکانیسم ها و ساختارهای جامعه شناختی وجود فردی با چنین مشخصات وجود دارد.»، ولی آیا می توانید توضیح بدهید که این ساختارها و مکانیسم هایی که در ایران می بینید و پشتوانه ظهور یک گاندی ایرانی را نوید می دهد، کجاست؟ این در حالی است که در همان سخنرانی، خود شما به دفعات توضیح داده اید که وضعیت فرهنگی و آیینی ایران، وضعیت خوبی نیست. برای نمونه اظهار داشته اید که: « جنبش های خشونت ستیز، غالبا برخاسته از ادیان و آموزش هایی هستند که برای ایرانیان ناآشنا است، به طور مشخص سه مذهب هندوییسم، جایینیسم، و بودیسم، که حتی بعضا تا افغانستان هم پیشروی کرده اند اما دامنه گسترش آنها به ایران نرسیده است.» سپس با آوردن نقل قولی از مهاتما گاندی ادامه می دهید که:«گاندی می گوید، دروغ بزرگ ترین نوع خشونت است. اما متاسفانه ما ایرانیان حتی در جوامع کوچک خود هم دروغ می گوییم و علت آن، پنهانکاری است و هم چنین عدم مسوولیت پذیری، و این مساله کاملا در فرهنگ ما جا افتاده است.. در زندگی یک فرد ایرانی، متاسفانه دروغ قباحت خود را از دست داده است، ایرانی دروغ می گوید، دروغ می شنود، و آن را می پذیرد و این در تمام سطوح جامعه به چشم می خورد.» پرسشی که بلافاصله برای خواننده بوجود می آید این است که اگر وضعیت اخلاقی و فرهنگی ما تا بدین حد اسف بار است ـ که هست ـ پس چگونه شما با استناد به «ساختارهای جامعه شناختی» به ظهور یک گاندی ایرانی، امید بسته اید؟… آیا این، تناقض نیست؟

رامین جهانبگلو: من فکر نمی کنم چون جامعه ای درگیر دروغ و دروغ پردازی است، قابلیت حقیقت جویی را ندارد. مبارزه با دروغ و کوشش مستمر برای حقیقت جویی تعلیمی است که شهروندان ایرانی به خودشان می دهند. اگر جنبش مدنی ایران به دنبال ایجاد مشروعیتی اخلاقی در جهان امروز است، باید الگوهای اخلاقی جدیدی را تجربه کند. همانطور که تاریکی، تاریکی را از بین نمی برد، با دروغ هم به نبرد دروغ نمی توان رفت. مسئله این است که چگونه می توان خشونت را از روابط اجتماعی و به ویژه روابط سیاسی در ایران خارج کرد و این روابط را بر مبنای تساهل و تسامح و همدلی متقابل قرار داد. به همین جهت می توان در جامعه ای که از ساختار سیاسی خشنی برخوردار است و رفتار میان دولت و شهروندان و میان خود شهروندان قهرآمیز است از امکان و احتمال عدم خشونت صحبت به میان آورد. مگر غیر از این است که ماندلا در جامعه ای چون آپارتاید آفریقای جنوبی و عبدالغفارخان در میان طایفه خشنی چون پاتان ها (در مرز افغانستان و پاکستان)، فرهنگ خشونت پرهیزی و صلح و آشتی را برقرار کردند؟ عبدالغفارخان به همه جهانیان نشان داد که می توان مسلمان بود و در عین حال به عدم خشونت اعتقاد داشت، همانطور که لوتر کینگ نشان داد که می توان یک سیاه مسیحی بود و با عدم خشونت، دموکراسی آمریکا را دموکراتیک کرد. پس چرا ما نتوانیم در ایران هم مبارزان خشونت پرهیز داشته باشیم؟ بی شک در جامعه ایران مانند همه جوامع بشری دیگر، هم شخصیت های دیکتاتورمنش مثل نادرشاه افشار و محمود غزنوی و رضاشاه پهلوی داشتیم و هم شخصیت هایی که چه در زمینه ادب و عرفان و فلسفه مثل مولانا و ابوسعید و بایزید و چه در زمینه سیاسی چون دکترمصدق ما را بیشتر به خشونت زدایی و تحمل و تساهل دعوت کرده اند.

ایران کشوری است که پشتوانه فرهنگی ایجاد شخصیت های خشونت پرهیز را دارد، ولی برای ظهور الگوهای خشونت پرهیز در جامعه باید با فرهنگ اوباشیگری و لومپنیسم مبارزه مستمر داشت و ارزش های مسالمت آمیز را جایگزین اندیشه های استبدادی در تمامی سطوح جامعه ایران کرد. برای دست یافتن به گاندیسم از نوع ایرانی باید در دو سطح فعالیت کرد: از یک سو اندیشه عدم خشونت و تساهل را از میراث فرهنگی ایران بیرون کشید و برجسته ساخت و  از سوی دیگر در پی ایجاد بستر مدنی مناسبی برای ایجاد جنبش های شهروندی و مشارکتی ضداقتدارگرا و خشونت پرهیز بود. پرسش عدم خشونت در جامعه ایران صرفا یک پرسش سیاسی نیست، بلکه کوششی است برای طرح مسئله اخلاق بردباری، مسئولیت پذیری، و حقیقت گویی در سیاست ایران. عدم خشونت فقط یک استراتژی سیاسی نیست بلکه یک نحوه نگرش جدید به سیاست است.

نوشین احمدی: جنابعالی در همان سخنرانی بر اهمیت آموزش، در تداوم مسیر اصلاح و تغییر صلح آمیز زندگی فردی و اجتماعی، بسیار تاکید و اصرار ورزیده اید و می گویید: «بايد توجه داشته باشيم كه آموزش، يك بار براي هميشه نيست، دايمي است و بايد پيوسته ادامه داشته باشد. ما هميشه وظيفه داريم. و وظيفه ما تنها اين نيست كه انقلاب كنيم و سپس منتظر باشيم تا دولتمردان كار را پيش ببرند. در اين زمينه، سرمايه اخلاقي لازم است (moral capital) و نه سرمايه اجتماعي  (social capital)»  نکته ای که در گفتار شما نظر مرا جلب کرد واژه «سرمایه اخلاقی» است. حالا اگر ممکن است در باره مفهوم «سرمایه اخلاقی» و تاثیر عملی آن بر جنبش عدم خشونت کمی توضیح بدهید. و نیز بفرمایید که چرا به «سرمایه اجتماعی» به عنوان دستمایه ای برای مبارزه مدنی در ایران، بهای چندانی قائل نیستید و اولویت را به سرمایه اخلاقی می دهید؟ 

رامین جهانبگلو: منظور از «سرمایه اخلاقی» قابلیتی است که یک فرد یا یک گروه در شرایط تاریخی خاص برای مبارزه با شر و بدی از خود نشان می دهد. نقش سرمایه اخلاقی، پایدار ساختن اصول شهروندی و ایمان شهروندان به سیاست به عنوان فضای خالی قدرت است. در این جا ما با تکنولوژی قدرت روبرو نیستیم، زیرا مسئله انباشت قدرت در یک نفر یا یک گروه و یا یک حزب سیاسی نیست. در سرمایه اخلاقی، مشروعیت اخلاقی (به معنای مبارزه با دروغ) از رهبری سیاسی مهم تر است. برای مثال سرمایه اخلاقی افرادی چون گاندی و لوتر کینگ و ماندلا در اندیشه و کنش خشونت پرهیز آنان خلاصه می شود و نه در رهبری کاریزماتیک آنان. در چنین وضعیتی حق  همیشه طرف کسی است که اخلاق را وارد بعد سیاست می کند  و نه این که سیاست را به منزله مبارزه قهرآمیز با قدرت توصیف کند. به عبارتی میزان الحراره سرمایه اخلاقی یک فرد یا یک گروه، درجه خشونت پرهیزی آنان در دفاع از حق و حقیقت و عدالت است. به جرات می توان گفت که در هر نظامی که وظیفه قوانین دفاع از عدالت نیست، وظیفه شهروندان مبارزه با قوانین است.. بنابراین آن چه که افرادی چون گاندی، ماندلا و لوتر کینگ را همچون ندایی در تاریخ زنده نگه می دارد، سرمایه اخلاقی آنان است.

 

مبارزه خشونت پرهیزانه برای عدالت و دموکراسی، پیوندی را میان اخلاق و سیاست ایجاد می کند که هدف غایی آن نهادینه کردن تعامل و تفاهم است. در اینجا هدف وسیله را توجه نمی کند، بلکه وسیله خود نمایانگر هدفی است که دنبال می شود. شاید به همین دلیل در بدترین و بی رحمانه ترین شرایط اجتماعی و سیاسی که خشونت بیداد می کند، سرمایه اخلاقی افراد یا جنبش ها در مبارزه با شر و برقراری آشتی همگانی است. به نظر من سرمایه اخلاقی جنبش مدنی اخیر در ایران پُر اهمیت ترین جنبه آن است زیرا همزمان می کوشد تا خود را از دور باطل خشونت ساختاری در جامعه ایران خارج کند. سپس می کوشد تا قابلیت های اخلاقی شهروندان ایرانی را جایگزین ایدئولوژی های سیاسی کند و بالاخره اخلاقی مدنی و افقی را جایگزین قدرت طلبی عمودی سازد. اگر جنبش مدنی کنونی ایران از سرمایه اخلاقی خودآگاه باشد می تواند همیشه برای مبارزه با خشونت و جهل و لومپنیسم، داوری های آنی خود را در آینه آن بررسی و ارزیابی کند.

 

Advertisements