به مناسبت درگذشت فریده ماشینی: مصاحبه منتشر نشده نوشین احمدی خراسانی با فریده ماشینی در مورد حجاب

 

مدرسه فمینیستی (10 خرداد 1391): فریده ماشینی پژوهشگر و فعال امور زنان و رئیس کمیسیون زنان حزب مشارکت، امروز، 10 خردادماه 1391 درحالی که نزدیک به دو سال با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می کرد در بیمارستان آتیه درگذشت. فریده ماشینی متولد مردادماه 1339 و دانش آموخته رشته مطالعات زنان از دانشگاه علامه طباطبایی بود. او در 30 مهر 1388 به خاطر تلاش هایش در جهت سازمان دادن به خانواده زندانیان سیاسی دستگیر شد و پس از مدتی کوتاهی آزاد گردید.

فریده ماشینی در بسیاری از ائتلاف های جنبش زنان از جمله هم اندیشی فعالان جنبش زنان، همگرایی جنبش زنان در انتخابات، همگرایی سبز جنبش زنان و… نقش مهمی داشت. تاکنون از وی مقالات علمی و پژوهشی در حوزه زنان در نشریات مختلف منتشر شده است. به مناسبت درگذشت زودهنگام این بانوی پژوهشگر، مصاحبه ای را که نوشین احمدی خراسانی چندی پیش با فریده ماشینی انجام داده، در مدرسه فمینیستی منتشر می کنیم. در این مصاحبه فریده ماشینی از موضوع حجاب در قرآن صحبت می کند و یادآور می شود که حد و حدود پوشش در قرآن، صرفا خطاب به زنان مؤمن آمده و آن هم در حد یک توصیه ذکر شده است.

فریده ماشینی در این مصاحبه تاکید می کند که رعایت حجاب، امری کاملا انتخابی است و نه در قرآن و نه در تاریخ اسلام برای پوشش زنان هیچ گونه اجبار و مجازاتی ذکر نشده است و در حد یک توصیه آن هم به زنان مؤمنی است که خود شخصاَ رعایت حد و حدود آنرا برمی گزینند. باشد که صدای برابری خواهانه فریده ماشینی که تلاش می کرد متون مقدس را از تفاسیر مردسالارانه بزداید، همچنان تداوم یابد. یادش گرامی باد.

برای شنیدن سخنان فریده ماشینی درباره حجاب به لینک زیر مراجعه کنید:

به مناسبت درگذشت فریده ماشینی: مصاحبه‌ی منتشر نشده با وی در مورد حجاب از صدای زنان مدرسه فمینیستی

http://soundcloud.com/shirinbahramirad-1/faridehmashini

<!–

–>

Advertisements

سرگذشت «قانون حمایت از خانواده»، گفتگوی نوشین احمدی خراسانی با مهناز افخمی، دومین وزیر زن در ایران

مدرسه فمینیستی    (5 مهر 1387): مهناز افخمی که دومین زن در ایران است که به مقاوم وزارت رسید، در سال 1355 به عنوان «وزیر مشاور در امور زنان» انتخاب شد.  افخمی در سال 1319 در کرمان به دنیا آمد. او از سال 1349 به مدت 8 سال دبیر کل «سازمان زنان ایران» بود و  اکنون در «سازمان بین المللی آموزش و همکاری زنان» فعالیت می کند و از اعضای بنیانگذار و رئیس این سازمان است. سازمانwLP   در سال 1999 در پی مذاکراتی که در کنفرانس جهانی زن در پکن در سال 1995 آغاز شده بود به وجود آمد. مهناز افخمی مؤلف کتاب ها و مقاله های متعددی در زمینۀ حقوق زن است، از جمله «به سوی یک جامعه مداراگر»، «زنان در تبعید»،  «ایمان و آزادی»، «زنان مسلمان و مشارکت در عرصه های سیاسی»، «حقوق زن در ایران» و «آموزش حقوق زنان در جهان اسلامی».

 

نوشین احمدی: به تازگی در مورد «لایحه حمایت از خانواده» که توسط دولت نهم به مجلس ارائه شده بود واکنش های گسترده ای در سطح جامعه به همراه داشت. این لایحه همچون قوانین فعلی، مبنا و اساس اش بر «جنس دوم بودن زنان» و اصل «ریاست مردان بر خانواده» قرار دارد و تاکید مجدد و مشدد بر این اصل است که زنان و کودکان «مایملک مرد در خانواده» به حساب می آیند.

 

همه می دانیم که به سال 1348 در ایران بازنگری در قوانین خانواده، به طور سیستماتیک آغاز شد و سرانجام «قانون حمایت از خانواده» به تصویب رسید و در سال 1353 برای انطباق هرچه بیشتر با منافع زنان در خانواده تغییراتی کرد. پس از انقلاب سال 57، «قانون حمایت از خانواده» ملغا اعلام شد. در آن زمان جنابعالی یکی از کسانی بودید که در «سازمان زنان» برای اصلاح قوانین به نفع حقوق زنان تلاش های بسیاری کردید. فکر می کنید «لایحه حمایت از خانواده» ای که اکنون در مجلس مطرح است، با «قانون حمایت از خانواده» سال 1353 به لحاظ نگرش نسبت به جایگاه زن در خانواده چه تفاوت هایی دارد؟

 

مهناز افخمی: قانون حمایت خانوادۀ  سال 1346 و اصلاحیه آن در سال 1353 حداقل سن ازدواج زن را به 18 سال و ازدواج مرد را به 20 سال افزایش داد. در این قانون حقّ طلاق که تا آن زمان در انحصار شوهر بود به دادگاه واگذار شد و زن و مرد می توانستند در شرایط یکسان از دادگاه تقاضای طلاق کنند. از جمله مواردی که براساس آن هریک از زوحین می توانستند تقاضای طلاق کنند سوء رفتار زن و یا شوهر، ابتلاء هریک به امراض صعب العلاج، جنون، اعتیاد یا محکومیت به زندان به مدت بیش از پنج سال، عدم تمکین زن از شوهر و یا عقیم بودن یکی از زوجین بود. سرپرستی اطفال نیز توسط دادگاه مشخص می شد. دادگاه تعیین می کرد که زندگی با کدام یک از والدین بیشتر به مصلحت طفل است. هزینۀ زندگی طفل را نیز دادگاه تعیین می کرد و پدر موظف به تأمین و پرداخت آن بود. تنها در صورتی که پدر امکانات مالی لازم را نداشت این مسئولیت به مادر محول می شد. ادارۀ امورمالی طفل نیز به عهده پدر بود امّا پس ازفوت پدر، یا در صورت عدم توانائی اش، دادگاه مادر یا جدّ پدری را به عنوان ولی کودک تعیین می کرد. قبل از تصویب قانون اصلاحی خانواده در سال 1353، مرد می توانست چهار زن عقدی و تعدادی بی شمار زن صیغه بگیرد. امّا از این پس عقد ازدواج همسر دوم فقط به شرط اجازۀ دادگاه و پس از دریافت اجازۀ زن اول امکان پذیر بود. برای کسب اجازه نیز لازم بود که دلیل موجهی به دادگاه ارائه شود. همزمان به زن این حق داده شد که در صورتی که شوهرش همسر دوم اختیار کند، زن بتواند از او طلاق گیرد یعنی در واقع گرفتن همسر دوم دلیل کافی برای طلاق بود. به این ترتیب، حق چند همسری محدود شد به حق اختیار همسر دوم آن هم با اجازۀ همسر اول و به رأی دادگاه و در شرایط مشخّص و محدود. در همان حال، جنبه های عملی اجرای قانون در زمینه های حقوق زن، از جمله حق طلاق، حضانت اطفال و دریافت نفقه، در آئین نامۀ اجرائی قانون 1353 تنفیذ شد. به عنوان نمونه، این آئین نامه مقرر می کرد که اگر دادگاه پس از طلاق برای زن نفقه تعیین کرد و شوهر آن را نپرداخت یا پس از یکی دوبار پرداختن آن به اجرای مسئولیت خود ادامه نداد، زن اجبار ندارد که دوباره به دادگاه مراجعه کند بلکه حکم اولیه برای پی گیری دوباره به اجرا گذاشته می شود.

 

در قانونی که در مجلس شورای اسلامی مطرح است اعطای حق چند همسری و ازدواج موقت به مرد، حذف مجازات زندان برای مردی که ازدواج را به ثبت نرساند، گرفتن حق طلاق از زن، و بستن مالیات بر مهریۀ بالاتر از حد متعارف (آن هم به تعیین دولت) و تأکید بر شرط مرد  بودن قاضی و تعیین سن بلوغ به عنوان حد اقل سن ازدواج،  همه از مواردی است که ما را تقریبا» نیم قرن به عقب باز می گرداند و مبانی مرد سالاری را که نماد اصلی آن ریاست مطلق مرد در نهاد خانواده است تحکیم می کند.

 

نوشین  احمدی: آن زمان، چه مراحلی طی شد که قانون حمایت از خانواده سال 48 و اصلاحات آن نیز در سال 53 به تصویب رسید؟ در واقع مجموعه تلاش هایی که در آن مقطع برای این قانون انجام شد در کدام حوزه ها صورت گرفت و چه موانعی در راه تصویب و اساسا طرح این مسائل وجود داشت و شما چه راهکارهایی را به کمک همکاران تان، برای رفع آن موانع به کار گرفتید؟

 

مهناز افخمی: من درجریان تهیه لایحه 1346 نبودم اما با دست اندرکاران تهیه آن، از جمله خانم مهرانگیز دولتشاهی، رئیس «جمعیت راه نو» که آن زمان نمایندۀ مجلس بود و بعدها بعنوان اولین سفیر زن ایران به سفارت در دانمارک منصوب شد، راجع به  سوابق تهیه و تصویب این لایحه به تفصیل صحبت و تبادل نظر کردیم.خانم دولتشاهی در مصاحبۀ تاریخ شفاهی اش نیز جرئیات و تاریخچۀ تهیه این لایحه راشرح داده است. وی از جمله درآنجا می گوید که سه سال فعالیت، مطالعه، تحقیق، بحث و داد و ستد فکری با حقوق دانان، قضات و وکلای زن و مرد انجام شد تا پیش نویسی که زنان تهیه کرده بودند آماده و توسط پانزده نمایندۀ مجلس شورای ملی به مجلس ارائه شود. لایحه در مجلس با مخالفت های شدید روبروشد. علت مخالفت ها عمدتا نگرانی از تضاد برخی مواد لایحه با شرع اسلام، به ویژه نص قرآن بود. مدتی طول کشید تا لایحه چند بار بازخوانی شد و در نهایت با همکاری تعدادی حقوقدان و روحانیان پیشرو مسجّل شد که لایحه در تضاد با شریعت نیست.

 

یکی از دلائل نگرانی نسبت به لایحه 1346 همزمانی آن با لایحۀ پیشنهادی به سنا بود. خانم سناتور منوچهریان نیز همزمان پیش نویس لایحۀ دیگری را که تهیه کرده بود و بسیار پیشروتر از لایحۀ نمایندگان مجلس بود با امضای پانزده سناتور به سنا برد. قبل از این که لایحه در کمیسیون  مجلس طرح شود روزنامه ها یا از طریق مصاحبه با خانم منوچهریان، و یا با کمک اعضای کمیسیون، متن لایحه سنا را به دست آوردند و جنبه های چشمگیرتر آنرا با مقداری غلو وکژگوئی مطرح کردند. در نتیجه جنبه های رادیکال تر لایحۀ پیشنهادی خانم منوچهریان در سطح گسترده ای در نشریات کشور منعکس شد و جنجال و سر و صدای زیادی برانگیخت. برخی از روحانیون حتّی از تکفیر خانم منوچهریان صحبت می کردند و در نتیجه او به ناچار برای مدتی به خارج از تهران رفت تا سرو صداها کم شود. این مشکلات و واکنش ها سبب شد که مواد مربوط به تعدد زوجات و حضانت طفل در لایحه حمایت از خانواده  ای که خانم دولتشاهی یکی از پیشگامان آن بود و مبنای «قانون حمایت از خانواده» سال 48 بود، تا سال 1353 مسکوت بماند.

 

نوشین احمدی: همانطور که اشاره کردید لایحه ای که خانم مهرانگیز منوچهریان ارائه کرده بود، لایحه مترقی تری بود، برای نمونه در آن لایحه قانون تعدد زوجات به طور کلی ملغا اعلام شده بود و خیلی موارد پیشروتری نسبت به لایحه ای که بعدا به «قانون حمایت ازخانواده» سال 46 تبدیل شد وجود دارد. شاید برای گشودن جوانب این پرسش، بهتر است صورت مسئله را اینطور مطرح کنم که در آن زمان چه موانعی وجود داشت که شما موفق نشدید مثلا لغو کامل تعدد زوجات را سرلوحه «قانون حمایت از خانواده» قرار دهید و آیا به نظرتان مثلا خواسته های بخشی از جامعه زنان که خانم مهرانگیز منوچهریان آن را به صورت لایحه ای بدیل ارائه کرده بود، در آن زمان برای جامعه ایران به اصطلاح «زود هنگام» بود و نمی توانست تحقق پیدا کند و آیا این عدم زمینه یابی برای تحقق آن، خود مردم بودند یا قدرت های موجود در جامعه، مثلا دستگاه روحانیت یا خود دولت مردانی که در آن زمان بر سر کار بودند؟ چون به هرحال نگرش دولت مردان آن زمان نیز بعضا به شدت سنتی و پدرسالار بود.

 

مهناز افخمی: خانم منوچهریان معلم و راهنمای من بود. هیچ وقت فراموش نمی کنم که اولین بار که به عنوان دبیرکل سازمان زنان به مجلس سنا رفتم، خانم منوچهریان برایم فال قهوه گرفت و آنچه را که برایش مشکل بود به عنوان راهنما با من به شکلی مستقیم مطرح کند، داستان وار در شرح آتیه ای که برایم در فنجان قهوه می دید به من گفت. سال های قبل از 1346 من هنوز در امریکا مشغول تحصیل بودم ولی از آنچه که درجریان لایحۀ گذرنامه سال ها بعد دیدم می توانم حدس بزنم که مشکل کار تا حدی شیوۀ ارائه لایحه بود. یعنی اگر بحث کافی می شد و آمادگی گروه های متنفّذ و قدرتمند جامعه ارزیابی و سنجیده می شد، به احتمالی خانم منوچهریان در ارائه لایحه مورد نظرش موفق تر می بود. ایشان سناتور انتصابی بود، یعنی به اندازه ای مورد تائید و احترام مقامات بود که یکی از مهم ترین سمت های سیاسی آن زمان را به اوسپرده بودند. این که او همواره به آرمان های پیشرو و اهداف رادیکال خویش پای بند بود  احترام انگیز است. ولی در سیاست ، مثل هر مورد دیگر، بایستی دید آیا بهتر است به اصلاحاتی که در شرایط زمان و مکان خاص پذیرفتنی است دست زد و زندگی  زنان را در حد امکان بهبود بخشید یا اینکه منتظر شرایطی شد که آنچه ایده آل است امکان پذیر شود. مسئله دیگر این است که در هر جامعه ای گروه های گوناگون طرز فکر، عقاید، و باورهای مختلف دارند. وظیفۀ هرگروه مبارز است که مسائل را بشکافد، دیگران را آگاه کند، برای تجهیز تعداد هرچه بیشتری از افراد جامعه تلاش کند، و درمرحله آخر بده و بستان سیاسی را تا حدی که به اهداف کلیدی و اصول زیر بنائی صدمه نزند دنبال کند. دستکم، این طرز فکر آن زمان ما بود.

 

– احزاب  نیروهای مختلف سیاسی که در زمان شاه بر جامعه ایران تاثیرگذار بودند نسبت به تصویب قانون حمایت از خانواده چه عکس العمل هایی نشان دادند؟ و این عکس العمل ها، برای پیشبرد حرکتی که از بالا برای بازنگری در قانون خانواده آغاز شده بود چه تاثیری داشت؟ فکر می کنید نیروهای مختلف سیاسی و عقیدتی هر کدام می توانستند چگونه عمل کنند تا تغییرات اساسی تری در مجموعه قوانین به نفع زنان، صورت گیرد؟

 

مهناز افخمی: همانطور که اشاره کردم، روحانیان سنتی با اهداف ما به شدّت مخالف بودند. دغدغۀ خاطر آنان تنها مذهب نبود، بلکه بیشتر ناشی از علاقۀ آنان به حفظ و افزایش قدرتی بود که در اجتماع از طریق رتق و فتق امور خانواده به دست آورده بودند که البته یک  بُعد قوی مادی هم داشت. از سوی دیگر، گروه های چپ بودند که اصولا هرقدمی را که برای بهتر کردن وضع زن برداشته می شد به شاه نسبت می دادند و آن را نمادی از تلاش او برای ارائه چهره ای مترقی ولی ساختگی از جامعه ایران می خواندند. عامل بازدارندۀ دیگر مواضع سخت و جامد افراد محافظه کار بود که از سوی بازار و بخصوص روحانیان سنتی پشتیبانی می شدند. در پس همه این ها فرهنگ مردسالار حاکم برجامعه بود که بالطبع شامل بسیاری از سیاستگزاران و دولتمردان هم می شد. در برخی از گروه ها، از جمله درمیان زنان مرفهی که در جوامع غربی زندگی و تحصیل کرده بودند، نیز، گهگاه یک نوع گرایش به کوچک شمردن هرچیز میهنی، حتی نهضت زنان ایرانی دیده می شد.

 

    در این جا باید به ماهیت عقب افتادگی تاریخی جوامع در حال رشد، و در همین رابطه، به شرایط زن در جامعۀ ایران از آغاز قرن بیستم توجه کرد. به جز در مورد شمار بسیار اندکی از زنان طبقۀ بالا، در ایران ورود زنان به اجتماع از اواسط پادشاهی رضاشاه آغاز شد. سال ها طول کشید تا تعداد قلیلی از زنان طبقات متوسط و پائین آموزش ببینند. در دورانی که من در سازمان زنان بودم تازه تعداد زنان فارغ التحصیلان داخل و خارجی که وارد بازار کار شده بودند به اندازه ای رسیده بود که بر حرکت اجتماعی اثر ملموس بگذارد. با این همه ما در آغاز حرکت بودیم که انقلاب شد. 

 

آنچه به ما کمک می کرد این بود که جامعه بطور کلی در بستر توسعه و مدرنیسم پیش می رفت و دولت به تغییر و پیشرفت تعهد داشت. یعنی جوّ حاکم برجامعه خواستار فضائی بازتر بود که درآن زن و مرد هر دو بتوانند حضور داشته باشند و اظهار وجود کنند. نگاه ما به آینده ای کاملا متفاوت از گذشته مان بود. درآن زمان کمتر اتفاق می افتاد که ایرانی ها خود را با کشوری هم جوار مقایسه کنند. مورد مقایسه همیشه پیشرفته ترین ممالک جهان بودند.

 

– حال اگر به عقب بازگردیم فکر می کنید خود شما (به عنوان مسئول «سازمان زنان») و مجموعه دستگاه ها و سازمان هایی که در آن زمان مسائل زنان را پی می گرفتید، در چه حوزه هایی برای تثبیت «قانون حمایت از خانواده» و در حقیقت، تثبیت نگرش عادلانه تر نسبت به زنان باید فعالیت بیشتری می کردید ولی به هر دلیلی نتوانستید انجام بدهید؟ در واقع الان فکر می کنید در چ حوزه هایی باید کار بیشتری می شد اما انجام نگرفت و دلایل این کمبودها و غفلت ها را واقعا چه می دانید؟

 

 

مهناز افخمی: من به اصل انتقاد از خود عقیده دارم و در چند سال  اخیر همواره سعی کرده ام که کارهای خودمان را در سازمان زنان دوباره نگری کنم. به طور قطع ما نیز در کارهایمان اشتباهات فاحش کردیم. در همان حال کارنامۀ «سازمان زنان» در دفاع از حقوق زن مثبت بود. به عنوان مثال خدمات ارائه شده در مراکز رفاه سازمان زنان وسیله خوبی بود برای تجهیز توده زنان چون مشروعیت می داد  به بیرون آمدن زنان از منزلشان و شرکت آ نها در فعالیت های دسته جمعی که بازدۀ قابل لمسی در زندگی خانواده داشت. چاپ جزوه های ساده حقوق زن کارگر، قوانین خانواده و مانند آن کمکی بود به آگاه سازی در زمینه مسائل حقوقی. طرح سوادآموزی تابعی و آموزش غیر رسمی دائم که می رفت درسراسر کشور اجرا شود نیز نقش جدیدی از زن در خانواده را به روستاهاو شهرهای کوچک می آورد. در زمینه تغییر قوانین، آنچه برای اصلاح ماده 179 قانون جزا انجام دادیم، الگوئی شد برای حرکت هائی که در دهه های بعد برای تغییر قوانین در کشورهای دیگر شکل گرفت، بویژه شیوه پژوهش در متون قوانین موجود، نشر و توزیع اطلاعات در سطح وسیع، جلب حمایت تصمیم گیران، و دنبال کردن مراحل مختلف تغییر قانون. جزوۀ «زن کشی در لوای قانون» سازمان زنان نخستین پژوهش در زمینه قتل های ناموسی در منطقه بود و سال ها بعد در کشورهای دیگر، از جمله در برزیل و اردن، مطرح و پی گیری شد. در این موارد از مراجع بین المللی نیز کمک می گرفتیم. به عنوان مثال، اطلاعاتی که از خانم فرانسواز ژیرو، وزیر زنان فرانسه، گرفتیم مبنی بر لغو ماده ای شبیه ماده 179 که در قانون مدنی و جزای قدیمی فرانسه وجود داشته،  زمینه ای شد برای جلب حمایت مراکز قدرت های سیاسی داخل کشور.

 

شاید مهمترین اقدام زیربنائی ما در رابطه با آینده تهیه پیش نویس برنامه بین المللی کار بود که در اولین کنفرانس جهانی زن سازمان ملل متحد در مکزیک در 1975 به تصویب رسید و زمینه ای شد برای تهیه و تصویب برنامه های کار برای پیشبرد حقوق زن در ایران و در سایر کشور ها، اگرچه تنها در ایران بود که از همان ابتدا برنامه ریزی و اجرا شد.

 

در ایران پیش نویس برنامۀ ملی کار ابتدا در شعب سازمان زنان در سراسر کشور، در انجمن های محلی، انجمن های خانه و مدرسه، در مجمع استانداران مطرح و درباره آن بحث و تبادل نظر شد. البته آنچه در نهایت به تصویب هیئت وزیران رسید شبح کمرنگی بود از آنچه اول تهیه کرده بودیم، ولی طرحی بود که تا حد قابل توجهی مورد تائید و حمایت مقامات دولتی و متنفذان محلی و همچنین گروه های زنان قرار گرفت . این طرح، پس از تصویب هیئت وزیران، 12 وزارتخانه را که در زمینه های توسعه اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی  کار می کردند مسئول کرد که میزان و کیفیت افزایش مشارکت زنان در همه زمینه های توسعه را دنبال کنند و به وزیر امور زنان که به نمایندگی از نخست وزیر جلسات ماهانۀ مسئولین دوازده وزارتخانه را اداره می کرد گزارش دهند. این شیوۀ کار همان است که در دهۀ بعد به عنوان mainstreaming [پخش و توزیع گستردۀ مسئولیت ها و امکانات برای تأمین مشارکت زنان در همۀ نهادهای اجتماعی]   در صحنه بین المللی مطرح شد و هنوز هم نمونه ای موفق تر از ایران آن زمان برای برنامه ریزی، اتخاذ و اجرایش وجود ندارد.

 

درهمان حال کوشیدیم از اشتباهاتمان پند بگیریم. برای نمونه در مورد قانون گذرنامه که ما می خواستیم روی آن کار کنیم و به نفع زنان تغییر دهیم، من نامۀ سرگشاده ای را که به آقای شریف امامی ، رئیس وقت مجلس سنا، نوشتم و در آن با لزوم دریافت اجازۀ شوهر برای سفر زن مخالفت کردم، در صفحه اول روزنامه اطلاعات چاپ شد. این کار رسانه ای در آن زمان نه تنها کمکی نکرد بلکه باعث واکنش های زیادی در مطبوعات شد و مخالفت خوانی با آن احتمالا در ایجاد شرایطی که بعدها باعث استعفای خانم منوچهریان شد مؤثر بود. یعنی زمانی که خانم منوچهریان در جلسه علنی سنا علیه لایحه صحبت می کرد آقای شریف امامی سخن ایشان را با لحن توهین آمیزی قطع کرد و این باعث استعفای خانم منوچهریان شد. بعدها شریف امامی به منزل خانم منوچهریان رفت و معذرت خواست ولی ایشان خواهان عذرخواهی علنی بود که نشد، و با همه تلاشی که ما کردیم که خانم منوچهریان سنا را ترک نکند او استعفایش را پس نگرفت و ما یکی از دو سناتور زن را از دست دادیم. از این رویداد پند گرفتیم.و مثلا در زمینه سقط جنین کوشیدیم که خبر اصلاح قانون را که عملا به حذف مجازات پزشک مسئول سقط جنین انجامید، بی سرو صدا و از طریق بخشنامه های داخلی وزارت بهداری و سازمان زنان پخش کنیم.

 

متأسفانه موفقیت ما به مثابه موفقیت جراحی بود که گفت: عمل موفق بود ولی مریض درگذشت. شاید علت این شکست بیشتر از هرچیز ضعف نهادهای جامعۀ مدنی همراه با محدودیت های سیاسی در ایران آن زمان بود که مشارکت و ارائه عقیده را برای گروه های مختلف مردم مشکل می کرد. درست است که بعضی از گروه های اصول گرای چپ و راست، می کوشیدند برنامه های توسعه به ویژه برنامه های ما را عقیم کنند، ولی همه، از جمله ما، می بایستی یاد می گرفتیم چگونه همدیگر را قانع کنیم و چطور در مقابل نقطه نظر های دیگران گاه ایستادگی کنیم و گاه عقب نشینی. ما به شدّت پیش تاختیم و از محدودیت هائی که برای گروه های  ضد پیشرفت و ضد برابری وجود داشت استفاده کردیم تا نظرات خودمان را به کرسی بنشانیم. بنظرم می رسد اشتباه عمدۀ ما این نبود که کارهای دیگری بایستی انجام می دادیم که ندادیم، اگرچه به طور قطع کارهای دیگری را نیز می توانستیم و یا می بایستی انجام می دادیم. اشتباه اصلی ما این بود که شرایطی ایجاد کردیم که در آن تضادهای مربوط به مدرنیسم، پیشرفت، برابری و حقوق بشر، به ویژه حقوق زن، در کشورمان افزایش یافت و عکس العمل به کار ما، بافت اجتماعی مملکت را  بیش از پیش زیر فشار قرار داد. درمیان کشورهای خاورمیانه ما از پیشروان مبارزه برای تأمین حقوق زنان بودیم. نخستین فستیوال فیلم زنان در خاورمیانه، نخستین کلاس های مطالعات زنان، نخستین برنامه ملی کار، نخستین مطالعه وسائل ارتباط جمعی برای اصلاح نقش تبعیض آمیز زنان، اولین مطالعه کتاب های درسی در زمینه نقش زن، همه را در مدتی کم تر از یک دهه در ایران به مرحلۀ تحقق رساندیم. مطمئن نیستم چه می توانستیم بکنیم که نکردیم. ولی خوب می توانم مجسم کنم که چگونه می بایست برنامه هایمان را آهسته تر و یا با ابعاد محدودتر پی گیری می کردیم تا بلکه عاقبت خودمان و زنان مملکت بهتر از این می شد که شد. 

 

–        می دانیم که بخشی از نیروهای رادیکال تر و حداکثر خواه در جامعه نسبت به رفرم هایی که در مجموعه قوانین به نفع حقوق زنان در زمان محمدرضا شاه می شد مخالف بودند، برخی معتقدند که «خواسته های زنان در قانون حمایت از خانواده سال 53،  خیلی حداقلی بود». پاره ای از این افراد معتقدند که خواسته های حداکثری را به این دلیل مطرح می کنند تا این خواسته های حداقلی انجام شود. در واقع آنان می گویند با این روش یعنی در مقابل هر رفرمی، اگر مخالفت کنند و خواسته های حداکثری را مطرح کنند، رفرم انجام شده پیش خواهد رفت. ولی شما این بحث را مطرح می کنید که لزوما با موضع گیری و مخالفت نسبت به تغییرات کوچک، نمی توان به خواسته های بیشتری دست یافت. البته من در ادامه بحث شما می توانم این تجربه را هم اضافه کنم که مثلا ما (به عنوان بخشی از جنبش زنان) در زمان اصلاحات در مجلس ششم از رفرم های بسیار کوچکی که انجام شد عملا استقبال نکردیم و البته من این انفعال را می توانم اینطور برای خودم توجیه کنم که در آن موقع ما تجربه و حرکتی مانند کمپین یک میلیون امضاء را نداشتیم که برنامه منسجمی برای تغییرات حقوقی که می خواهیم انجام شود در دست داشته باشیم و برای همین نمی توانستیم یک حرکت انسجام یافته و مستقل برای پیگیری و گسترش این تغییرات انجام دهیم. حال بنا به هر دلیلی حاصل اش این شده که نه تنها آن رفرم های کوچکی که در مجلس ششم انجام شده بود تثبیت نشده بلکه این رفرم های حداقلی نیز صدمه خورده و اتفاقا به سمت وضع بدتری حرکت کرده ایم و امروز لایحه حمایت از خانواده دولت نهم را داریم.

–         

در واقع منظورم این است که لااقل برای جنبش های اجتماعی که دغدغه شان گرفتن قدرت سیاسی نیست، شاید اتفاقا با استقبال از هر رفرم کوچک پس از تثبیت آن، با طرح خواسته های بیشتر، می توان بهتر حرکت کرد و این رفرم ها را به تدریج گسترش داد. درحالی که به نظر می رسد دلیل و توجیه برخی نیروهای سیاسی برای واکنش های شدید به رفرم های حداقلی در حاکمیت ها (چه در آن زمان و چه در این زمان) این است که آنان به دلیل آن که کل حاکمیت را نامشروع می دانند بنابراین با هر رفرمی که سبب شود «مشروعیتی» برای حاکمیت در جامعه ایجاد کند، از اساس مخالفت می ورزند چرا که مسئله شان، شاید تغییر در قوانین به نفع زنان نیست بلکه دغدغه شان «تغییر حاکمیت» در کلیت آن است.

 

در مورد جناح های درون حاکمیت هم همین طور است. یعنی مثلا در دو دهه اخیر، جناح های مختلف درون حاکمیت نیز به دلیل رقابت های حاد سیاسی، رفرم های کوچک و محدود یکدیگر را به جای آن که تشویق کنند، نفی و تخطئه کرده اند. اگر جناحی می خواست «رفرم هایی» مثلا در حقوق زنان انجام دهد، از سوی جناح های رقیب با این رفرم ها به هر بهانه ای مخالفت خوانی می شد و در واقع نمی خواستند آن جناح، به دلیل انجام آن رفرم، مشروعیت بیشتری کسب کند. می خواهم بگویم که این مسائل بیشتر به «رقابت سیاسی» بین اپوزیسیون و حاکمیت ها یا «رقابت سیاسی» جناح های درون حاکمیت مربوط می شود و واقعا ربط چندانی به خود موضوع پیدا نمی کند. نتیجه اش اما، معطل ماندن خواسته های به حق زنان ایران است. با این همه، خوشبختانه جنبش زنان، سعی کرده گفتمان مستقلی را فراتر از این درگیری های سیاسی و جناحی ایجاد کند.

حال با توجه به تجربه هایی از این دست، شما که در زمان محمدرضا شاه، در جهت رفرم هایی برای حقوق زنان حرکت کرده اید، در این زمان که به نوعی حاکمیتی سرکار آمده که با کنار زدن شما به قدرت رسیده، اگر این حاکمیت رفرم های کوچکی به نفع زنان انجام دهد، شما چه کنش و موضع گیری در برابر آن خواهید داشت؟ آیا نمونه ای از این موضع تان را در برابر اتفاقاتی که در دوران پس از انقلاب اتفاق افتاده می توانید مطرح کنید؟

 

مهناز افخمی: من پشتیبان هرنوع اصلاحاتی هستم که، حتی اگر اندک، وضع زن را بهبود می بخشد. در همان حال آگاهم که رفرم اجتماعی به ویژه در زمینه نقش زن مسئله پیچیده ای است که عوامل مختلف و متعددی بر آن اثر می گذارند. شاید مهمترین عامل در این زمینه کیفیت آگاهی افراد جامعه است  به حق فرد فرد جامعه. کسانی که در زمان ما با لایحه حمایت خانواده مخالفت می کردند و اکنون خودشان را «طالب حد اکثر» معرفی می کنند در واقع هدفی دیگر داشتند. آن ها با هیچ تغییری راضی نمی شدند. البته این «مخالفان» با قانون حمایت از خانواده فقط شامل «اپوزیسیون حاکمیت» نمی شدند ، بلکه بخش های از این مخالفت ها توسط کسانی انجام می شد که در سمت های مختلف در جرائد و دستگاه دولت هم مشغول بودند. روزی که قانون حمایت خانواده تصویب شد واکنش یکی از روزنامه ها این بود «بروید خیابان ها را آسفالت کنید.» یعنی هرکاری می شد، اشاره به کار دیگری می کردند که لزوما» ارتباطی به موضوع مورد بحث نداشت.

اما در ارتباط با حکومت کنونی مشکل من کنار گذاشتن خودم و همکارانم نیست بلکه جهان بینی شان نسبت به حقوق زنان است که در واقع مخالف آرمان هائی است که همه عمر برای آن کار کرده ام و آن آرمان ها در مورد مسئله زن خلاصه می شود در استقرار حاکمیت در مردم، احترام به حقوق فرد فرد مردم، با تأکید بر رفع تبعیض از زن. ولی البته هر زمان گامی درجهت بهبود وضع زن برداشته شود من از آن پشتیبانی می کنم. به عنوان نمونه، در سال های اول انقلاب زنان از تحصیل در رشته های متعدد و اشتغال در این رشته ها محروم شدند ولی بعد در اثر مقاومت زنان و نیز نیازی که به وجود آنان در سطح مملکت وجود داشت دولت عقب نشینی کرد و من همه جا این پیروزی زنان را مطرح و تحسین کرده ام. بالا رفتن مشارکت زنان را در سطوح دانشگاهی باعث افتخار می دانم. عقب نشینی مقامات را در امر مشارکت سیاسی زنان که زمانی بعنوان  فحشا تلقی می شد امر بسیار مثبتی می شمارم.  مرتبط کردن توّرم با مبلغ مهریه را در شرائط موجود کمک بزرگی برای گروهی از زنان می دانم. و همچنین با این که اجرت المثل حاکی از کم بها بودن مشارکت زنان در اقتصاد خانواده دراین حکومت است باز هم آن را به عنوان عاملی که در کوتاه مدت به نفع برخی از زنان است تأئید می کنم. ولی متأسفانه نمونه ها نادر است. به عنوان مثال، وقتی حد اقل سن ازدواج از نه سال به سیزده سال می رسد آن هم با شرایطی، و یا خون بهای زن در شرایطی مساوی خون بهای مرد می شود که حق بیمه مساوی پرداخته باشند، موارد  نقض حقوق زنان و کودکان اندکی کاهش یافته است. امّا، قانون جدید، که از جمله بر ازدواج کودک سیزده ساله یا پرداخت خون بها صحّه می گذارد،  با مبانی اساسی حقوق زن و کودک تضادی فاحش و ناپذیرفتنی دارد. 

 

جالب است که برخی از قوانین و مقرراتی که ما با تلاش های بسیار به تدوین شان موفق شدیم به دلایل کاملا» متفاوت توسط این رژیم حفظ شده. به عنوان نمونه،  برای اینکه امکان مشارکت کامل زنان در نیروی کار را فراهم کنیم ایجاد مهد کودک در محل کار را برای ادارات دولتی و کارخانه ها به تصویب دولت رساندیم، همچنین کار پاره وقت را با مزایای تمام وقت برای زنان کارمند تا رسیدن طفل به سن سه سالگی. هدف این بود که مادران ضمن حفظ شغلشان بتوانند به کودکانشان برسند. حکومت فعلی، امّا، با تأئید کار پاره وقت هدفش محدود کردن اشتغال زنان و بخصوص رسیدن آنان به مقامات تصمیم گیری است.

 

– با توجه به مطالعاتم می توانم بگویم که کارها و تلاش هایی که «سازمان زنان» در رابطه با زنان در ایران و در آن زمان انجام داده بسیار قابل توجه است. یعنی به لحاظ مدیریت و کاری که در سازمان زنان انجام شده در کشور ما قبل و بعد از آن کمتر اتفاق افتاده است. به هرحال آن زمان زنان تحصیل کرده و باسوادی در این حوزه فعال بودند که از جهان شناخت خوبی داشتند و مدیران لایقی بودند ولی به نظرم یکی از سیاست های غیرقابل دفاع سازمان زنان را نمی توان نادیده گرفت و آن این بود که سازمان زنان سعی کرد فعالان مستقل جنبش زنان را نیز در ساختار خود جذب کند. در واقع این که سازمان زنان موقعیت بسیار خوبی داشت برای انجام اصلاحات و اتفاقا خیلی هم خوب در حوزه زنان عمل کرد، درست است ولی به نظر می رسد سیاستی که این سازمان برای ادغام فعالان و گروه های مستقل جنبش زنان صورت داد (که این روند ادغام و انحلال فعالیت های مستقل از زمان رضاشاه آغاز شده بود)، روند مثبتی نبود و اگر این اتفاق نمی افتاد، به نظرم خدمات سازمان زنان می توانست اتفاقا خیلی کاراتر شود چرا که سازمان زنان می توانست با پشتیبانی فشارها و کارهایی که در جنبش مستقل زنان (فشار از پایین) اتفاق می افتد، دست اش بازتر باشد برای حرکت های اصلاحی به نفع حقوق زنان. حال با توجه به این روند آیا شما هنوز فکر می کنید این روش درستی بوده است یا این که چنین سیاستی از سوی نهادهای دولتی آن زمان، بر شما تحمیل شده بود؟

 

 

مهناز افخمی: تصور می کنم جلب زنان به سوی یک آرمان مشترک که برابری و مشارکت کامل  زنان باشد هدفی است که تشکل های مختلف زنان در همه جای دنیا همیشه بعنوان یکی از هدف های اصلی خود قرار داده اند. این همان هدفی است که بنظر می رسد کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض آمیز، هم برای تحقق آن تلاش می کند. از سوی دیگر، مسئله ای که جنبش های زنان درهمه جا با آن روبرو هستند جلب توده های زنان است که متأسفانه در بیشتر کشورها امکانات گروه های مرفه تر را ندارند. یعنی سطح سواد و رفاه و وقت آزادی که در اختیار دارند بسیار محدود است و در نتیجه وقت، توانائی، و انگیزه لازم را برای پیوستن به جنبش هائی که بر زندگیشان در کوتاه مدت اثر نمی گذارد ندارند. در نتیجه هنوز نیروی متحرک زنان در سطح جهانی، زنان طبقات میانه هستند که توانائی بیشتری برای شرکت در این نوع فعالیت دارند.

 

سازمان زنان در پاسخ به نیازهائی که گروه طبقۀ فرودست زنان مطرح می کرد، مراکز رفاه را تاسیس کرد و در این مراکز خدماتی مانند آموزش سواد و حرفه همراه با مهد کودک و کاریابی و مشاوره حقوقی در اختیار زنان گذاشت که تا حدی که امکاناتش اجازه می داد نه تنها از این راه به توانمند کردن آنان کمک کند بلکه با جلب آنان به این مراکز امکان آگاه سازی از طریق بحث و گفتگو با دیگر زنان را نیز برایشان فراهم آورد. وابستگی سازمان زنان به دولت صرفا» مرتبط بود به بودجه طرح ایجاد مراکز رفاه خانواده که بخشی از آن را سازمان برنامه و بودجه تأمین می کرد و بخشی دیگر از محل کمک های مردم در هر محل فراهم می شد.

 

    فکر می کنم توضیح کوتاهی دربارۀ ساختار و روش کار سازمان زنان ایران به شناخت بهتر سازمان زنان کمک کند. اکثر فعالان شبکه سازمان را در سراسر ایران معلمان، کارکنان سطح پائین دولت، یا زنان خانه دار طبقه متوسط تشکیل میدادند که سن بیشترشان به تقریب بین بیست و هفت تا چهل و هفت بود. داوطلبانه کار می کردند. مسئولان کمیته ها و دبیرانشان را خود انتخاب می کردند. دبیران هرسال در مجمع عمومی سازمان شرکت می کردند و اعضای شورای مرکزی را برمی گزیدند. شورای مرکزی جلسات هفتگی داشت که در آن ها اعضا به بحث و تبادل نظر در باره برنامه ها و فعالیت ها می پرداختند و بر همه امور نظارت داشتند. شاهدخت اشرف رئیس افتخاری سازمان بود و در سال های اول که من دبیرکل بودم  شش نفر اعضای شورای مرکزی سازمان که دبیرکل یکی از آنها بود منتخب او بودند. این مسئولیت شاهدخت اشرف در تضاد با دموکراسی داخلی سازمان بود. من پیشنهاد کردم که همه اعضای شورای مرکزی انتخابی باشند و ایشان قبول کرد و توضیح داد که انتصاب نیمی از اعضای شورا برای این بود که مجمع عمومی معمولا از میان اقلیت ها و دانشگاهیان کسی را به عضویت شورا انتخاب نمی کند در حالی که مهم است سازمان از نظرات و امکانات چنین اعضائی نیز بهره مند شود. از این طریق بود که یک زرتشتی (فرنگیس یگانگی)، یک بهائی (مهری راسخ) و یک کلیمی (شمسی حکمت)، و دو سه نفر از دانشگاهیان همواره در شورای مرکزی نقش رهبری داشتند.

 

و اما در مورد انجمن ها و گروه های زنان. سازمان زنان که تشکیل شد، تعدادی از جمعیت ها و انجمن های موجود، با حفظ هیئت مدیره، اهداف و برنامۀ کار خود، تصمیم گرفتند به این سازمان بپیوندند.  این پیوستگی حالت غیر منسجم و غیر رسمی داشت. البته به هدف کلی «تلاش برای ارتقاءمقام زن» همه اعتقاد داشتند. ولی وابستگی به سازمان در بیشتر موارد در این حد بود که جمعیت های  وابسته گاه در محل اجتماعات سازمان جلسات خود را برگذار می کردند و یا در کنفرانس ها شرکت می کردند. برخی از جمعیت ها هم تصمیم گرفتند به سازمان نپیوندند، مثل زنان دانشگاهی و یا زنان حقوق دان، ولی اعضای آن ها، گاه در موارد گوناگون با یکدیگر و با فعالان سازمان همکاری  می کردند. به عنوان نمونه، زمانی که پیش نویس لایحۀ حمایت خانواده تهیه می شد خانم های حقوق دان همه نیروی خودشان رابه حمایت از این حرکت بسیج و با تمام وجود به آن کمک کردند. البته، زنانی که عضو سازمان های سیاسی ای بودند که هدفشان براندازی رژیم بود از تشکّل و فعالیت محروم بودند. در نتیجه، مثلا» چریک های فدائی، مجاهدین، و اعضای حزب توده در صحنه حضور نداشتند.

 

    یکی از اشتباهات بزرگ ما این بود که در اشتیاقی که به پیشبرد هدف هایمان داشتیم بطور مداوم تصمیمات و حرکت ها و اقداماتی را که خودمان با شور و تبادل نظر شکل  داده و دنبال کرده بودیم به شاهدخت اشرف و شاه نسبت دادیم، به تصور این که مخالفان نهضت زنان را از سر راهمان دور کنیم. این سیاست کار سازمان را در آن زمان آسان تر کرد ولی در عین حال تصویری نادرست به دست داد که همواره مورد استفاده منتقدان قرار گرفته است. اکنون گفتن «چه اشتباهی کردیم» در شرایطی که آن بخش از تاریخ زنان در سال 57 متوقف شد و اثری از آثارش باقی نمانده متأسفانه بی فایده است. ولی بهرحال بایستی بگویم که در تمام دورانی که من دبیرکل سازمان بودم، که دو سوم عمر سازمان را تشکیل می دهد، جز یک بار هیچکس، نه شاه، نه شاهدخت اشرف، نه هیچیک از دولتیان هیچ نوع فشاری به سازمان وارد نکرد و هیچ نوع تعیین تکلیف به ما نشد. آن یک بار هم پیغامی از شاه بود که درباره سمینار حقوقی که در پیش داشتیم هشدار می داد که هیچ مبحثی که با نص صریح قرآن در تضاد باشد، بخصوص مبحث ارث، مطرح نشود.

 

    متأسفانه آنچه در بازنگری به گذشته مرسوم است این است که همه چیز به شاه و دولت نسبت داده می شود. آنها که  مخالف هستند می گویند شاه کاری نکرد و هرچه کرد بد بود و آنها که موافقند می گویند شاه همه چیز  را مفت و مجانی به زنان اهدا کرد. تأثیر این طرز برداشت این است که توانمندی و تشخیص و تصمیم گیری را در جای دیگر غیر از در خود زنان می بینیم و در نتیجه خودمان را زبون و ضعیف تلقی می کنیم. هم حقیقت غیر از این است و هم با این دید به نهضت صدمه می زنیم.

 

من شخصا» عقیده داشتم که رژیم گذشته با همه اشکالاتی که در زمینه سیاسی داشت دیدش در مورد زنان دیدی بود که می شد در قالب آن کار سازنده کرد و تغییر مثبت بوجود آورد. یعنی به مدرنیته و پیشرفت و توسعه اعتقاد داشت و درنتیجه اگر آزادی و برابری زن را در قالب این دید و در پیشبرد هدف های مربوط به آن مطرح می کردیم کسی پاپیچ ما نمی شد، مگر در مسائل مربوط به خانواده که، علی رغم گرایش های رژیم، فرهنگ مردسالار به آن حساسیت خاص داشت، همان پدیده ای که چهار دهه بعد نه فقط در ایران بلکه در بین اکثریت ممالک هم جوار هنوز بیشترین مسئله را برای زنان ایجاد می کند.  این در ضمن مبیّن یک تفاوت کلی است بین رژیم گذشته با شرایط کنونی،  یعنی آن رژیم پیشرفت در زمینه برابری زنان را باعث افتخار خود می دانست. اما در حال حاضر حرکت در جهت عکس مساوات را زمینه ای برای مشروعیت و مقبولیت خود در بین گروه های «خودی» داخلی و برخی از قدرت های منطقه می دانند. آشکارا مبارزه امروز زنان ایران برای دست یابی به آزادی و برابری در شرایطی بسیار مشکل تر از گذشته صورت می گیرد و نه تنها سزاوار تحسین همه جهانیان است، بلکه همه را اخلاقا موظف می کند که با همه نیرو از آن پشتیبانی کنند.

 

– خانم افخمی، من با برخی از زنانی که در آن دوره در سازمان زنان فعال بوده اند مصاحبه هایی انجام داده ام، یکی از مسائلی که تقریبا بسیاری به آن اشاره کرده اند آن است که در یک زمانی، محمدرضاشاه دستور داد که همه به حزب «رستاخیز» بپیوندند و این دستورالعمل در سازمان زنان به همه اعضای سازمان زنان نیز ابلاغ شد. اکثر کسانی که من با آنها صحبت داشته ام از این قضیه که مجبور شدند به حزب رستاخیر بپوندند ابراز نارضایتی می کردند و در مجموع به نظرم آمد که در آن زمان با ابلاغ این دستورالعمل در سازمان زنان ریزش نیرو و دلسردی از فعالیت پدید آمد. در واقع گله مندی آنان هم این بود که خودشان را سیاسی نمی دانستند و همکاری شان با سازمان زنان به خاطر کارهای خیریه ای به نفع زنان و کودکان تلقی می کردند و دوست نداشتند به حوزه های سیاسی و حزبی وارد شوند. این مثال را آوردم تا این پرسش را مطرح کنم که آیا به نظر شما اگر «سازمان زنان»، تشکلی کاملا مستقل بود که نمی خواست از بودجه های دولتی (مثلا در مورد همان خانه های رفاه) بهره ببرد آیا نمی توانست تاثیر مثبت بیشتری داشته باشد؟ برای نمونه سازمان زنان را با «انجمن زنان حقوقدان» که خانم مهرانگیز منوچهریان تاسیس کرد مقایسه کنیم. انجمن زنان حقوقدان پس از انقلاب نیز توانست حضور داشته باشد و در مورد لغو قانون حمایت از خانواده موضع گیری کرد ولی تعداد چنین انجمن هایی که مستقل باشند کم بود و چون انجمن های زنان در زمان انقلاب یا وابسته به احزاب سیاسی بودند و یا وابسته به حاکمیت سابق (که به هرحال هر دو بیشتر «سیاسی» برخورد می کردند تا این که از زاویه خاص «منافع زنان» حرکت کنند) در نتیجه، اشکال اساسی که در سال های اولیه انقلاب با آن روبرو شدیم این بود که سازمان ها و گروه های مستقل زنان که منافع زنان را پیگیری کنند بسیار کم داشتیم. می خواهم بگویم که آیا با توجه به آن تجربه، شما در مقابل کارهای زیادی که سازمان زنان نسبت به جایگاه اش در ساخت حاکمیت انجام داد ولی در مقابل ازبین رفتن کامل آن بعد از انقلاب (به دلیل همین جایگاه)، فکر نمی کنید در هر شرایطی، حفظ استقلال کامل گروه های زنان از حاکمیت ها (هر شکلی از حاکمیت) می تواند در یک «پروسه بلندمدت» به نفع جنبش زنان باشد یا این که هنوز معتقدید برای تاثیرگذاری های گسترده تر باید به دولت ها و جناح های حاکمیت نزدیک شد وگرنه نمی توان کاری به نفع زنان انجام داد؟

 

مهناز افخمی: فعالیت اعضاء سازمان زنان در حزب رستاخیز پی آمد برداشتی بود که من و تعداد معدودی  از همکارانم دربارۀ مسئله زن و قدرت و سیاست داشتیم. اکثریت اعضاء با پیوستن به حزب مخالف بودند و، همانطور که برخی از آن ها به شما گفته اند، بیشتر مایل بودند که کارخیریه انجام دهند. اما من عقیده داشتم که تغییر زیربنائی و کلی درساختار جامعه که به نفع زنان باشد جز از طریق دسترسی به مواضع تصمیم گیری امکان پذیر نخواهد بود. این نکته هم اکنون در نهضت های زنان در جهان می شود گفت پذیرفته شده است. اشتباه من در این بود که تصور کردم که حزب رستاخیز، که بد بنیان نهاده شده بود و بدتر از آن به مرحله عمل درآمد، می توانست محل مناسبی برای قدرتمند کردن زنان و «تضمین حضور و مشارکت آنها در صحنه سیاسی» باشد.

 

من و چند تن از همکارانم موفق شدیم که سایرین را هم متقاعدکنیم. ولی می شود گفت که تقریبا همگی با اکراه وارد فعالیت در حزب رستاخیز شدیم. بخشنامه و یا دستور العملی ازکسی برای ما نیامده بود. اشتباه متعلق به خود ما بود و به طور  قطع ارتباطی به طرح مراکز رفاه نداشت. اما در زمینه استقلال انجمن ها و سازمان های زنان، معتقدم که گروههای زنان بایستی مستقل از دولت و یا احزاب کار کنند و اعتقاد به مساوات و آزادی را مجزا از گرایش های سیاسی خود در سرلوحه فعالیت هایشان قرار دهند. ولی بایستی در نظر داشت که زیربافت شرایط اجتماعی در هر مقطع از تاریخ متفاوت است و بنابراین بایستی از موقعیت و امکانات هر زمان نهایت استفاده را کرد. به عنوان نمونه، آموزش و یادگیری رهبری سیاسی، روش برقراری ارتباط با مردم، نحوۀ طرح و نشر پیام، و داد و ستد با گروههای مختلف لازمۀ ایجاد شرایط مناسب برای رسیدن زنان به قدرت سیاسی است و داشتن قدرت سیاسی هم برای اصلاح و تغییر قوانین حاکم بر جامعه به نفع زنان، ضروری است.

 

در این چهارچوب، البته، گروههای مختلف نقش های گوناگون ایفا می کنند. برخی از گروه ها  زنان را تجهیز می کنند که بر دولت ها فشار بیاورند و آنها را وادار به اصلاح و تغییر کنند.  بعضی دیگر در داخل حکومت تلاش می کنند، و برخی هم رابط هستند بین توده های زنان و  سرآمدان سیاسی. آنچه ما در سال های اخیر  درجنبش بین المللی زنان آموخته ایم این است که برای تغییر ماهیت جوامع مان نه تنها بایستی دنبال مشارکت 50/50 زنان و مردان باشیم بلکه در عین حال می بایست شیوۀ رهبری و مدیریت را هم تغییر دهیم و استعدادهای بالقوّۀ  فرد فرد اعضای جامعه را برای رهبری و تصمیم گیری بشناسیم و به حرکت در آوریم تا نوعی رهبری مشارکتی واقعی که ما را به آرمان کلی مان نزدیک تر می کند تحقق بخشیم. «سازمان آموزش و همکاری زنان» که هم اکنون مدیریت آنرا برعهده دارم در بیست کشور و به 17 زبان در همین زمینه مشغول فعالیت است.

 

ولی در مورد اینکه سازمان زنان چگونه می توانست پس از انقلاب دوام بیاورد تصور من این است که به هیچ وجه و با هیچ تغییری، جز تغییر آرمان اصلی که مساوات زن و مرد بود، نه خود سازمان و نه کارش در شرایط بعد از انقلاب نمی توانست تداوم پیدا کند. زیرا با انقلاب، تغییری اساسی در جهان بینی نیروهای سیاسی حاکم رخ داد که در مرکز آن، دور کردن زن از جامعه و بازگرداندن او به حریم خانه بود.  نه سازمان زنان با چنین فضایی می توانست سازگاری داشته باشد و نه فضای به وجود آمده، با سازمان زنان. با آغاز، ادامه و گسترش مقاومت زنان در برابر این محدودیت ها بود که از سرگیری فعالیت جمعیت هائی شبیه جمعیت زنان حقوقدان یا راه اندازی کمپین هایی که الان وجود دارد، امکان پذیر شده است. 

 

– شما در صحبت هایتان به «روحانیون ترقی خواه» در روند تصویب «قانون حمایت از خانواده» اشاره کردید، برایم واقعا جالب و شنیدنی بود که شما گفتید که شخص محمدرضاشاه در زمان کنفرانس سازمان زنان به شما پیام داد که در مورد مسئله ارث که با نص صریح قرآن ممکن است در تضاد قرار بگیردصحبتی نشود، ولی در سال گذشته در زمان مجلس هفتم، بحث تغییر قانون در مورد ارث بری زنان از شوهران شان مطرح شد و حتا نمایندگان اصول گرای زن مجلس نیز پیگیر آن شدند. حال با توجه به این بحث ها می خواستم نظرتان را در این مورد نیز جویا شوم که به نظر شما آیا می توان گفت که تامین حقوق زنان، ضدیتی با مبانی اسلام ندارد؟

 

مهناز افخمی: به نظر من حقوق زنان به عنوان حقوق بشر در کل با احکام اصلی مذاهب که معطوف به عدالت در جوامع بشری است تضادی ندارد. اما در همۀ مذاهب متونی وجود دارد که می توان آن ها را به گونه ای ناسازگار با حقوق بشر تفسیر و تأویل کرد. من به فمینیست اسلامی عقیده ندارم. فکر می کنم فمینیسم به عنوان یک بحث تئوریک نمی تواند درچارچوب هیچکدام از مذاهب و مسلک ها قرار گیرد. ولی در همۀ مذاهب می شود متن ها و احکام و تفسیرهائی برای تأیید و پشتیبانی از آزادی و مساوات پیدا کرد. در ضمن می توان متن هائی را هم که منفی تفسیر شده اند به صورت مثبت تری بازنگری کرد. البته در بین یک میلیارد و دویست میلیون مسلمان در جهان تفسیرهای مختلف از مذهب منجر به وضع قوانین و ایجاد شرایط بسیار متفاوت برای زنان شده است. ولی اصل مهم این است که مسائل مربوط به قانون گذاری و حکومت در جوامع دموکراتیک جداگانه از مباحث مذهبی مورد مطالعه و تصمیم گیری قرار می گیرد و حاکم کردن شرایط یک مذهب خاص بر جوامعی که روز به روز متحول تر و متکثّر تر می شوند به مثابه محروم کردن پیروان مذاهب دیگر از مشارکت کامل در عرصۀ اجتماع و زیر پا گذاشتن حقوق دیگران است.  

 

«عدم خشونت»: نه فقط استراتژی سیاسی، بلکه نحوه نگرش جدید به سیاست / گفتگوی نوشین احمدی خراسانی با رامین جهانبگلو

مدرسه فمینیستی: رامین جهانبگلو، فیلسوف و نظریه پرداز ایرانی است که دارای کتاب‌ها و نوشتارهای فراوانی در زمینه فلسفه غرب، نوگرایی و جنبش های خشونت پرهیز است. 

دکتر رامین جهانبگلو به تازگی برنده سی‌امین جایزه صلح انجمن سازمان ملل در اسپانیا شده است. اهداکنندگان این جایزه، دلیل اهدای آن به آقای جهانبگلو را «سهم او در زمینه درک فلسفه غرب در ایران» ذکر کرده و افزوده اند که ایشان « یکی از اعضای اصلی جنبش روشن‌فکری ایران و یکی از نخستین اندیشمندان کشور خود است که درباره منابع فلسفی خشونت‌گریزی بر پایه آرمان‌های مهاتما گاندی و مارتین لوتر کینگ سخن گفته‌ است.».

رامین جهانبگلو در اردیبهشت 1385 هنگام ورود به ایران بازداشت شد و ۱۲۵ روز در زندان به‌سر برد.  وی اکنون در کانادا مشغول تدریس و تحقیق است و از این رو  مصاحبه زیر حاصل پرسش و پاسخ های کتبی  با ایشان  است.

 

نوشین احمدی خراسانی: آقای جهانبگلو شما در یکی از سخنرانی هایتان به ارزش های مثبت در فرهنگ و اسطوره های شرقی/ ایرانی تاکید کرده اید و برای نمونه گفته اید: «به طور كلي در فرهنگ مشرق زمين، نوعي عدالت مطرح است با مفهوم عدل روزگار يا عدل الهي يا تقدير. در اين فرهنگ ها، عقيده بر اين است كه اين عدالت گريبان گير همه مي شود و اگر فردي عمل ناشايستي مرتكب شده باشد، هر قدر هم بلندمرتبه باشد، باز دچار آن عدالت خواهد شد. يكي از مثالهاي بارز آن، رستم، قهرمان اصلي شاهنامه فردوسی است كه با كشتن هر چند نادانسته فرزند خويش، به عقوبت عمل گرفتار مي آيد.» و سپس به تشابه آموزه های بودا با حضرت زرتشت اشاره نموده اید: « بودا هشت راه به ما معرفي مي كند كه بسيار شبيه آموزه هاي حضرت زرتشت است و شايد بتوان اين مساله را به هم عصر بودن آنها نسبت داد.»  اما به رغم این نگاه مثبت شما نسبت به ارزش های عدالت خواهانه و انساندوستانه در فرهنگ و اسطوره های سرزمین تان، ولی در روند حوادث پس از انتخابات، ناگهان با خشونتی غیرقابل درک و تکان دهنده روبرو شدیم. هر چند از دل همین فضای خشونت آمیز، جنبشی مدنی و دموکراسی خواه تحت عنوان «جنبش سبز» به دنیا آمد با این حال به نظر می رسد که با گذشت چهار ماه از بروز آن حوادث، هنوز اوضاع کشور و افکار عمومی جریحه دار شده ی جامعه به واسطه  واکنش دستپاچه و سنگدلانه نسبت به اعتراض مدنی مردم، با ابهام و بن بستی به ظاهر لاینحل روبرو شده است.  فوران این خشونت گسترده ، از همان ابتدا باعث حیرت اکثر قریب به اتفاق مردم و نخبگان جامعه شد و انبوه پرسش ها را در اذهان عمومی به وجود آورد. پرسش هایی که همچنان پاسخ قانع کننده ای دریافت نکرده اند. برای نمونه خود جنابعالی در آن سخنرانی هر چند به ارزش ها و فرهنگ مدارا تاکید گذارده اید ولی به «تجربه های عملی» برآمده از این ارزش ها هیچ اشاره ای نکرده اید. آیا در تاریخ طولانی و تمدنی ما ایرانیان، هیچ دستاورد عملی و عینی، وجود دارد که تحت تاثیر این بخش از آموزه های مثبت و صلح آمیز، شکل گرفته باشد تا ما بتوانیم به یاری آن تجارب، این خشونت ویرانگر و مصیبت بار را تا حدودی کنترل کنیم؟

 

رامین جهانبگلو: جامعه ایران مثل هر جامعه سیاسی دیگری دچار بیماری های ویژه خود است که تا زمانی که این بیماری ها درمان نشوند، از ایجاد و شکل گیری و پیشرفت فکر و عمل دموکراسی در جامعه جلوگیری می شود. می توان گفت که خشونت سیاسی در ایران تبدیل به یک بیماری تاریخی شده و هیچ یک از فعالان و احزاب سیاسی تاکنون پاسخ درستی برای آن نیافته اند. متاسفانه در یکصد سال گذشته اکثر شخصیت ها و سازمان ها و نهادهای سیاسی در ایران بر این عقیده بودند که خشونت فقط یک امر «عمودی» است و شما کافی است که با تغییر دولت یا دولتمردان، مسئله خشونت را هم حل کنید. ولی آنچه که تاکنون سیر تحول قدرت سیاسی در ایران به ما آموخته این است که مسئله مبارزه با ساختار خشونت در جامعه ایران فقط یک امر عمودی و نابودی قدرتمندان نیست، بلکه قبل از هر چیز امری «افقی» است که لازمه ایجاد و ترویج فرهنگ عدم خشونت در میان مردم اجتماع است. پس مسئله فقط مبارزه با خشونت سیاسی نیست، بلکه نقد و مبارزه با فرهنگ خشونت است یعنی فرهنگی که به خشونت سیاسی در میان دولت و شهروندان مشروعیت می بخشد. ولی آیا چنین وضعیتی را باید به عنوان «بن بست» در نظر گرفت یا این که خوانش های جدیدی از میراث اجتماعی، فلسفی، ادبی و دینی ایران، ما را با مفاهیم تازه ای در زمینه خشونت پرهیزی آشنا می کنند؟ بسیاری از هموطنان ما با نمونه های اخلاقی و خشونت پرهیزی که در اندرزها، متون و قواعد رفتاری و آیینی در تاریخ ایران وجود دارد، ناآشنا هستند.

 

گاتها یا سرود آسمانی زرتشت، که تمایز جدی و ساختاری میان نیکی و بدی ایجاد می کند، بنیاد استوار و ماندگاری برای اخلاق شهروند ایرانی است. همانطور که می دانید، گاتها با مفهوم راستی و راستگویی آغاز می شود و سپس اعلام می کند که باید با دروغ و خشم مبارزه ای خشونت پرهیز داشت. در اخلاق زرتشتی «راستی بهترین سعادت و پارسایی است»، زیرا بدون راستی و راستگویی، پیمان اجتماعی صورت نمی گیرد. این نگرش اخلاقی دین زرتشت را در آیین جوانمردی هم می توان یافت. همچنین حرمت نهادن بر عهده و پیمان خواه بر مردمان خویش و خواه با مردمان بیگانه از احکام مهم اخلاقی اوستایی است که در «منشور کورش» و در «کتیبه داریوش» دیده می شوند. منشور کورش می گوید: «و آن گاه که سربازان من، دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی در تمامی سرزمین های سومر و اکه ترساننده باشد». و در کتیبه داریوش آمده است: «زیرا اهورا مزدا  مرا یاری کرد.. که … دشمن خو نبودم، دروغزن نبودم، زورگو و ستمگر نبودم…»

 

عمق فکر رواداری، مردم دوستی، راستگویی و اخلاق عدم خشونت را در دوره ساسانی در افکار و نوشته های مانوی می بینیم: ویژگی مهم آیین مانی پرهیز از گناهان ده گانه مثل شهوت رانی، بداندیشی، بد کرداری و سرکشی و بی رحمی است ولی در این آیین آمده که باید بر دام ها هم بخشایش کرد. همچنین دادگری در مورد جانوران در دین زرتشت هم اعمال می شود. در یاسن 29، گاوی از سنگدلی انسان ها نزد ایزد جاوید، شکوه می کند و می گوید: «خشم و ستم و سنگدلی و درشتی و زور مرا به ستوه آورد. مرا جز از شما نگهبان دیگری نیست.  ایدون نیکی کشاورز به من ارزانی دارید».  این فکر مدارا و اندیشه گذر از خود و خواست های خود و رعایت خیر دیگری، در خصلت درویشی و جوانمردی ایران بعد از اسلام هم وجود دارد. بسیاری از نمونه های فکر خشونت پرهیزی را در اندرزنامه های ایران پس از اسلام هم می توان یافت. این ادبیات خشونت پرهیز و مداراجو با سعدی شیرازی به اوج خود می رسد تا حدی که «امرسون» فیلسوف آمریکایی قرن نوزدهم در جلد نهم خاطرات خود می نویسد: «سعدی شاعر  نوعدوستی و عشق است». سعدی از خودپسندی و خشونت انتقاد می کند و انسان ها را به نوعدوستی و بخشندگی دعوت می کند. باب نخستین گلستان سعدی سراسر آکنده از اندرزهایی است خطاب به پادشاهان برای آن که راه خشونت و ظلم را رها کنند.

 

اندرزهای گلستان سعدی دهه های طولانی است که در مدارس و خانه های ایرانیان خوانده شده اند و همه با اشعاری چون «تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی» و یا «تن آن مورم که در پایم بمالند / نه زنبورم که از دستم بنالند» آشنا هستند.

 

متاسفانه به نظر می رسد که این فکر عدم خشونت تاثیر مهم و بسزایی بر عملکرد سیاستمداران و دولتمردان ایرانی در یکصد سال گذشته نداشته است و به طور کلی این فرهنگ خشونت پرهیز تبدیل به ارزش های اخلاقی مشترکی در میان شهروندان ایرانی نشده است.

 

ولی شاید نباید ناامید شد و مثلا نتیجه گرفت که جامعه ایران فاقد هر گونه فرهنگ خشونت پرهیزی است. اگر بتوانیم با تکیه بر مفاهیم و ارزش هایی که در میراث ایرانی وجود دارند به پیشبرد شبکه های شهروندی کمک کنیم، بی شک اصل جمهوریت در برابر اصل حاکمیت قهرآمیز، بتدریج از قدرت بیشتری برخوردار خواهد شد.

 

نوشین احمدی خراسانی:  آیا به نظر جنابعالی اعمال خشونت نسبت به اعتراض های مدنی شهروندان معترض به انتخابات، در ادامه مسیر این جنبش چه مشکلاتی ایجاد خواهد کرد؟ و اگر بنا به «تجربه های تاریخی ما ایرانیان» چنین مشکلی وجود ندارد (یا لااقل پایدار نخواهد ماند)  آیا شما می توانید با ارائه مصداق های تجربی در تاریخ معاصر،  نمونه هایی همچون تجارب چهارسال اخیر در جنبش زنان (به خصوص تجربه مبارزه بی خشونت در کمپین یک میلیون امضا)، به نسل جوان نشان بدهید که وجود مانع و بن بست در مسیر مبارزه مدنی، با تکیه به آن مصداق ها و تجربه ها، نمی تواند واقعی باشد. یا اگر واقعی است لااقل ماندگار نیست؟

 

و مسئله دوم این است که اگر جنبش دموکراسی خواهی ما ایرانیان، عملا با مشکل و بن بست مواجهه شده، این بن بست آیا مجوز اخلاقی و مشروعیت سیاسی برای اعمال خشونت متقابل به منظور دفاع و به عقب راندن خشونت گران، ارائه می کند؟ آقای جهانبگلو  واقعا به چه دلیل عقلی و ملاک تاریخی، این خشونت متقابل (که در بسیاری از جوامع، مردم در مقابل سرکوبگری ماموران و برای دفاع از خود) بکار می گیرند، از نظر جنابعالی و دیگر مدافعان جنبش بی خشونت، دفاعی مشروع و اخلاقی تلقی نمی شود؟ اینجا است که بسیاری از جوانان پرشور و آزادی خواه کشور، این سوآل استراتژیک را در مقابل شما گذارده اند: پس برای باز کردن مسیر، عملا چه می توان کرد؟

 

رامین جهانبگلو: خشونت همیشه قابل توجیه است و نگرش های ایدئولوژیک در تاریخ همیشه به توجیه آن پرداخته اند. ولی خشونت هیچگاه مشروع نیست. در حقیقت هر دستگاه و نظام سیاسی ای که خشونت اعمال کند، خود نیز به تدریج زندانی و بالاخره قربانی خشونت خواهد شد.

ولی در اینجا باید به مسئله ای اشاره کرد و آن این که خشونت مشروعیت دهنده نیست بلکه نتیجه بحران مشروعیت است. رژیمی که دست به اعمال خشونت می زند به این دلیل است که مشروعیت اش از نظر سیاسی و اخلاقی مورد سئوال قرار گرفته و مجبور است که در مورد گذشته، حال و آینده ی خود، دروغ پردازی کند. آنجا که دروغ و دروغ گویی وجود دارد تفکر و تعامل شهروندی وجود ندارد. ما فقط با خشونت سیاسی روبرو نیستیم. من خیلی خوشحالم که می بینم خشونتی حتا به طور مدنی از سوی شهروندان ایرانی علیه مسئولان و ماموران اعمال نشده است. این نشاندهنده پختی و بلوغ مدنی شهروندان ایرانی و به ویژه جوانان مملکت ما است. شاید خیلی ها به این نتیجه رسیده اند که شکل گیری و فعلیت عدم خشونت در جامعه ایران دیگر فقط به معنای نبود خشونت سیاسی نیست، بلکه به معنای ایجاد نوعی اخلاق شهروندی و مدنی است که با شکستن دور باطل خشونت موجب تداوم و استحکام ارزش های مشترکی چون حقیقت جویی، مدارا، مسئولیت پذیر ی و نقد قدرت طلبی شده است. اولویت یافتن چنین ارزش هایی در میان شهروندان ایرانی ایجاد کننده حس اعتماد، شفافیت، حسن نیت و همبستگی است که بتدریج از درجه خشونت ها می کاهد.

 

اگر شهروندان ایرانی دست به خشونت می زدند، این نه تنها راه را بر فرهنگ دموکراسی خواهی می بست، بلکه به نوعی هم جامعه ایران را به خشونت بیشتر می کشید و هم بستر نقد از تولید و بازتولید اندیشه های استبدادی و خشن و قهرآمیز را آماده نمی ساخت. ولی در حال حاضر تجربه مدنی ایران برای بسیاری از ملت ها آموزنده بوده است و می توان گفت که نقطه عطفی در جنبش خشونت پرهیز مردم ایران است. اگر جنبش مدنی ایران از قابلیت های اخلاقی و خشونت پرهیز خود آگاهی یابد و آن ها را به عنوان افقی فکری و عملی در برابر چشمان خود قرار دهد، بی شک خواهد توانست با هر گونه اعمال خشونت از سوی هر فرد یا گروه یا نظام سیاسی ای، مقاومت و برخوردی خشونت پرهیز داشته باشد.

نوشین احمدی: شما بر اثر سالهای متمادی که در زمینه نقد و بررسی خشونت، کار و پژوهش کرده اید به نقدهای گوناگونی که به نظریه جنبش پرهیز از خشونت وارد می شود، آگاه هستید. یکی  از نقدها این است که می گویند صرف مسالمت آمیز بودن یک جنبش مردمی به تنهایی کافی نیست. چرا که روشی که دولت ها در مواجهه با جنبش های مردمی به کار می برند نقش تعیین کننده در حفظ خصلت صلح آمیز جنبش و یا سوق دادن آن به دام خشونت ورزی دارد. برخی از این منتقدان پا را فراتر می گذارند و جنبش های موفق و مردمی که مشخصه شان دوری از خشونت بوده است مثل جنبش های موسوم به انقلاب های مخملی در کشورهای اروپای شرقی، یا جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان در آمریکا،  یا جنبش های مدنی زنان، و حتا جنبش استقلال هند به رهبری گاندی را مدل شایسته ای برای مبارزه نمی دانند و مدعی اند که جنبش هایی از این دست، همچون جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان نه فقط ابعادی جهانشمول نداشته بلکه حتا نتوانسته از مرزهای جنوب آمریکا فراتر برود. یا مخالفت شان را با تعمیم دادن مدل بی خشونت جنبش گاندی و تجویز آن برای دیگر جوامع با تکیه بر این استدلال اقامه می کنند که: تحلیل یک جنبش مسالمت آمیز را نمی توان صرفا در چهارچوب اقتضائات خود آن جنبش ارائه کرد زیرا یک جنبش مردمی در بستری مادی و عینی به وجود می آید در نتیجه، با مجموعه ای از واکنش های گوناگون محیط و مولفه های بیرون از خود پیوند دارد که خواهی نخواهی بر همه ارکان آن جنبش اثر تعیین کننده می گذارد. و نتیجه می گیرند که هر جنبشی در یک فضای همبسته از کنش و واکنش ها در تاریخی مشخص از زمان و کشوری معین، به دنیا می آید و در همان شرایط ویژه، رشد می کند پس نمی توان مثلا نمونه هند و گاندی را سرمشق قرار داد.  آقای دکتر نظر و استدلال جنابعالی در پاسخ به این نقدها چیست؟

رامین جهانبگلو: شکی نیست که بسیاری از حرکت های سیاسی و  اجتماعی در یکصد سال گذشته در ایران فقط برای براندازی و نابودی قهرآمیز قدرت های حاکمه نبوده اند. ولی اگر صادق باشیم باید قبول کنیم که به غیر از نقدهای پراکنده، برخورد جدی و پیوسته و سازنده  با ساختار خشونت در جامعه سیاسی ایران نشده است. در کنار شعار قانون و قانون مندی که مد نظر بسیاری از شخصیت ها و گروه های سیاسی از دوران مشروطیت تا به کنون بوده است، قدرت طلبی و مبارزه مسلحانه و روش های قهرآمیز نیز شعارهای کلیدی به حساب می آمدند. در جنبش چپ ایران بهای اصلی به آموزه های لنینیستی، مائوئیستی و گواریستی داده شده بود و بسیاری از مواقع  پیروی از آرمان ها مهم تر از واقعیت ها بود. برای مثال عدم همکاری و همبستگی و بی توجهی بسیاری از گروه ها و فعالان چپ به جنبش زنان در ماه های اول انقلاب نشاندهنده یک چنین طرز فکری است. مبارزه خشونت پرهیز بر عکس، مبازه ای مدنی است و به طور خودجوش از میان مردم صورت می گیرد. عرصه ای که رهبران کاریزماتیکی چون گاندی، لوتر کینگ و ماندلا و حتا زنانی چون آکینو در فیلیپین و آن سان سوچی در کشور برمه، به جنبش های خشونت پرهیز شکلی منظم و هدفمند دادند، ولی این حرکت ها همیشه دارای ماهیتی مدنی و شهروندی و فرا ایدئولوژیک بوده اند.

به نظر من حقیقت جویی این جنبش ها در همه جای جهان از اصلاح طلبی آن ها مهم تر بوده است. چون اصلاح طلبی که با اصلاح اخلاق سیاسی و شهروندی همراه نباشد فقط در سطح شعار باقی می ماند. گاندی و لوتر کینگ به دنبال تغییراتی ساختاری در نهادهای اجتماعی _ سیاسی و اقتصادی جوامع هند و آمریکا بودند و به همین دلیل سرآغاز آن را تغییر در ذهنیت اجتماعی می دیدند. گفته معروف گاندی: «تغییری باش که می خواهی در جهان صورت دهی» معرف و نمونه یک چنین طرز فکری است. ابداع قانون و دفاع از قانون  زمانی در ایران معنا می یابد که قانون درونی شده باشد و قوه داوری شهروندان ایرانی قدرت انتخاب میان خیر و شر در سیاست را داشته باشد. قلبی که قدرت تشخیص نازیسم و تفکیک آن از لیبرالیسم را نداشته باشد دچار هیتلر و نازیسم می شود. پس مهم مخالفت نیست بلکه داشتن بلوغ سیاسی کافی برای دادن شکلی خشونت پرهیز به این مخالفت است.

نوشین احمدی: شما در آن سخنرانی تان مشخصا گفته اید که: «ممکن است در ایران فردی با مشخصات گاندی وجود نداشته باشد، اما مکانیسم ها و ساختارهای جامعه شناختی وجود فردی با چنین مشخصات وجود دارد.»، ولی آیا می توانید توضیح بدهید که این ساختارها و مکانیسم هایی که در ایران می بینید و پشتوانه ظهور یک گاندی ایرانی را نوید می دهد، کجاست؟ این در حالی است که در همان سخنرانی، خود شما به دفعات توضیح داده اید که وضعیت فرهنگی و آیینی ایران، وضعیت خوبی نیست. برای نمونه اظهار داشته اید که: « جنبش های خشونت ستیز، غالبا برخاسته از ادیان و آموزش هایی هستند که برای ایرانیان ناآشنا است، به طور مشخص سه مذهب هندوییسم، جایینیسم، و بودیسم، که حتی بعضا تا افغانستان هم پیشروی کرده اند اما دامنه گسترش آنها به ایران نرسیده است.» سپس با آوردن نقل قولی از مهاتما گاندی ادامه می دهید که:«گاندی می گوید، دروغ بزرگ ترین نوع خشونت است. اما متاسفانه ما ایرانیان حتی در جوامع کوچک خود هم دروغ می گوییم و علت آن، پنهانکاری است و هم چنین عدم مسوولیت پذیری، و این مساله کاملا در فرهنگ ما جا افتاده است.. در زندگی یک فرد ایرانی، متاسفانه دروغ قباحت خود را از دست داده است، ایرانی دروغ می گوید، دروغ می شنود، و آن را می پذیرد و این در تمام سطوح جامعه به چشم می خورد.» پرسشی که بلافاصله برای خواننده بوجود می آید این است که اگر وضعیت اخلاقی و فرهنگی ما تا بدین حد اسف بار است ـ که هست ـ پس چگونه شما با استناد به «ساختارهای جامعه شناختی» به ظهور یک گاندی ایرانی، امید بسته اید؟… آیا این، تناقض نیست؟

رامین جهانبگلو: من فکر نمی کنم چون جامعه ای درگیر دروغ و دروغ پردازی است، قابلیت حقیقت جویی را ندارد. مبارزه با دروغ و کوشش مستمر برای حقیقت جویی تعلیمی است که شهروندان ایرانی به خودشان می دهند. اگر جنبش مدنی ایران به دنبال ایجاد مشروعیتی اخلاقی در جهان امروز است، باید الگوهای اخلاقی جدیدی را تجربه کند. همانطور که تاریکی، تاریکی را از بین نمی برد، با دروغ هم به نبرد دروغ نمی توان رفت. مسئله این است که چگونه می توان خشونت را از روابط اجتماعی و به ویژه روابط سیاسی در ایران خارج کرد و این روابط را بر مبنای تساهل و تسامح و همدلی متقابل قرار داد. به همین جهت می توان در جامعه ای که از ساختار سیاسی خشنی برخوردار است و رفتار میان دولت و شهروندان و میان خود شهروندان قهرآمیز است از امکان و احتمال عدم خشونت صحبت به میان آورد. مگر غیر از این است که ماندلا در جامعه ای چون آپارتاید آفریقای جنوبی و عبدالغفارخان در میان طایفه خشنی چون پاتان ها (در مرز افغانستان و پاکستان)، فرهنگ خشونت پرهیزی و صلح و آشتی را برقرار کردند؟ عبدالغفارخان به همه جهانیان نشان داد که می توان مسلمان بود و در عین حال به عدم خشونت اعتقاد داشت، همانطور که لوتر کینگ نشان داد که می توان یک سیاه مسیحی بود و با عدم خشونت، دموکراسی آمریکا را دموکراتیک کرد. پس چرا ما نتوانیم در ایران هم مبارزان خشونت پرهیز داشته باشیم؟ بی شک در جامعه ایران مانند همه جوامع بشری دیگر، هم شخصیت های دیکتاتورمنش مثل نادرشاه افشار و محمود غزنوی و رضاشاه پهلوی داشتیم و هم شخصیت هایی که چه در زمینه ادب و عرفان و فلسفه مثل مولانا و ابوسعید و بایزید و چه در زمینه سیاسی چون دکترمصدق ما را بیشتر به خشونت زدایی و تحمل و تساهل دعوت کرده اند.

ایران کشوری است که پشتوانه فرهنگی ایجاد شخصیت های خشونت پرهیز را دارد، ولی برای ظهور الگوهای خشونت پرهیز در جامعه باید با فرهنگ اوباشیگری و لومپنیسم مبارزه مستمر داشت و ارزش های مسالمت آمیز را جایگزین اندیشه های استبدادی در تمامی سطوح جامعه ایران کرد. برای دست یافتن به گاندیسم از نوع ایرانی باید در دو سطح فعالیت کرد: از یک سو اندیشه عدم خشونت و تساهل را از میراث فرهنگی ایران بیرون کشید و برجسته ساخت و  از سوی دیگر در پی ایجاد بستر مدنی مناسبی برای ایجاد جنبش های شهروندی و مشارکتی ضداقتدارگرا و خشونت پرهیز بود. پرسش عدم خشونت در جامعه ایران صرفا یک پرسش سیاسی نیست، بلکه کوششی است برای طرح مسئله اخلاق بردباری، مسئولیت پذیری، و حقیقت گویی در سیاست ایران. عدم خشونت فقط یک استراتژی سیاسی نیست بلکه یک نحوه نگرش جدید به سیاست است.

نوشین احمدی: جنابعالی در همان سخنرانی بر اهمیت آموزش، در تداوم مسیر اصلاح و تغییر صلح آمیز زندگی فردی و اجتماعی، بسیار تاکید و اصرار ورزیده اید و می گویید: «بايد توجه داشته باشيم كه آموزش، يك بار براي هميشه نيست، دايمي است و بايد پيوسته ادامه داشته باشد. ما هميشه وظيفه داريم. و وظيفه ما تنها اين نيست كه انقلاب كنيم و سپس منتظر باشيم تا دولتمردان كار را پيش ببرند. در اين زمينه، سرمايه اخلاقي لازم است (moral capital) و نه سرمايه اجتماعي  (social capital)»  نکته ای که در گفتار شما نظر مرا جلب کرد واژه «سرمایه اخلاقی» است. حالا اگر ممکن است در باره مفهوم «سرمایه اخلاقی» و تاثیر عملی آن بر جنبش عدم خشونت کمی توضیح بدهید. و نیز بفرمایید که چرا به «سرمایه اجتماعی» به عنوان دستمایه ای برای مبارزه مدنی در ایران، بهای چندانی قائل نیستید و اولویت را به سرمایه اخلاقی می دهید؟ 

رامین جهانبگلو: منظور از «سرمایه اخلاقی» قابلیتی است که یک فرد یا یک گروه در شرایط تاریخی خاص برای مبارزه با شر و بدی از خود نشان می دهد. نقش سرمایه اخلاقی، پایدار ساختن اصول شهروندی و ایمان شهروندان به سیاست به عنوان فضای خالی قدرت است. در این جا ما با تکنولوژی قدرت روبرو نیستیم، زیرا مسئله انباشت قدرت در یک نفر یا یک گروه و یا یک حزب سیاسی نیست. در سرمایه اخلاقی، مشروعیت اخلاقی (به معنای مبارزه با دروغ) از رهبری سیاسی مهم تر است. برای مثال سرمایه اخلاقی افرادی چون گاندی و لوتر کینگ و ماندلا در اندیشه و کنش خشونت پرهیز آنان خلاصه می شود و نه در رهبری کاریزماتیک آنان. در چنین وضعیتی حق  همیشه طرف کسی است که اخلاق را وارد بعد سیاست می کند  و نه این که سیاست را به منزله مبارزه قهرآمیز با قدرت توصیف کند. به عبارتی میزان الحراره سرمایه اخلاقی یک فرد یا یک گروه، درجه خشونت پرهیزی آنان در دفاع از حق و حقیقت و عدالت است. به جرات می توان گفت که در هر نظامی که وظیفه قوانین دفاع از عدالت نیست، وظیفه شهروندان مبارزه با قوانین است.. بنابراین آن چه که افرادی چون گاندی، ماندلا و لوتر کینگ را همچون ندایی در تاریخ زنده نگه می دارد، سرمایه اخلاقی آنان است.

 

مبارزه خشونت پرهیزانه برای عدالت و دموکراسی، پیوندی را میان اخلاق و سیاست ایجاد می کند که هدف غایی آن نهادینه کردن تعامل و تفاهم است. در اینجا هدف وسیله را توجه نمی کند، بلکه وسیله خود نمایانگر هدفی است که دنبال می شود. شاید به همین دلیل در بدترین و بی رحمانه ترین شرایط اجتماعی و سیاسی که خشونت بیداد می کند، سرمایه اخلاقی افراد یا جنبش ها در مبارزه با شر و برقراری آشتی همگانی است. به نظر من سرمایه اخلاقی جنبش مدنی اخیر در ایران پُر اهمیت ترین جنبه آن است زیرا همزمان می کوشد تا خود را از دور باطل خشونت ساختاری در جامعه ایران خارج کند. سپس می کوشد تا قابلیت های اخلاقی شهروندان ایرانی را جایگزین ایدئولوژی های سیاسی کند و بالاخره اخلاقی مدنی و افقی را جایگزین قدرت طلبی عمودی سازد. اگر جنبش مدنی کنونی ایران از سرمایه اخلاقی خودآگاه باشد می تواند همیشه برای مبارزه با خشونت و جهل و لومپنیسم، داوری های آنی خود را در آینه آن بررسی و ارزیابی کند.

 

یادی از «صدیقه دولت آبادی»: معرفی یک کتاب، یک شخصیت / گفتگوی نوشین احمدی خراسانی با مهدخت صنعتی

مدرسه فمینیستی: «صدیقه دولت آبادی هفتمین فرزند حاج میرزا هادی و خاتمه بیگم، پس از تولد شش برادر، در شهر اصفهان در سال 1261 شمسی به دنیا آمد. تحصیلات عربی و فارسی را نزد شیخ محمد رفیع طاری و دروس متوسطه را نزد معلمین خصوصی فرا گرفت… صدیقه دولت آبادی در سال 1296 ش. در اصفهان دبستانی برای دختران به نام «مکتبخانه شرعیات» گشود. سال بعد انجمنی به نام «شرکت خواتین اصفهان» تاسیس کرد… همزمان با این فعالیت ها دبستانی نیز برای دختران بی بضاعت به نام «ام المدارس» باز کرد و مدیریت آن را به یکی از دوستان همفکرش خانم مهرتاج درخشان ملقب به بدرالدجی سپرد.

صدیقه خانم امتیاز نخستین نشریه خاص زنان در اصفهان را در بهار 1298 ش. به نام زبان زنان از وزارت معارف آن زمان تقاضا کرد… پس از تعطیل زبان زنان به تهران آمد و بار دیگر «زبان زنان» را با قطع وزیری در 32 صفحه به طور ماهیانه منتشر کرد. وی در همین ایام در تهران شرکتی به نام «انجمن آزمایش بانوان» تاسیس کرد، و به کمک خانم دره المعالی در جنبش علیه استفاده از کالاهای خارجی مجدانه شرکت کرد… صدیقه دولت آبادی نیمه شب ششم مرداد 1340 از سرطان درگذشت…»(ص5-7) این شمه ای مختصر از پیشگفتار بلندی است که مهدخت صنعتی (خواهرزاده صدیقه دولت آبادی) در جلد اول از مجموعه سه جلدی «صدیقه دولت آبادی: نامه ها، نوشته ها و یادها» در مورد دولت آبادی به نگارش درآورده است.

 

کتاب «صدیقه دولت آبادی: نامه ها، نوشته ها و یادها»، به ویراستاری مهدخت صنعتی و افسانه نجم آبادی به سال 1377 در آمریکا منتشر شد[1]. این مجموعه 763 صفحه (سه مجلد) که به خوبی موفق شده تا شرح زندگی و آراء و آرزوهای صدیقه دولت آبادی را در خود جای دهد، مجموعه ارزشمندی است در شناخت زندگی این زن تاریخ ساز جنبش زنان ایران، که افسانه نجم آبادی نیز پیگفتاری را در جلد سوم آن منتشر کرده است. جمع آوری و تنظیم این اسناد تاریخی را این دو پژوهشگر با همتی کم نظیر انجام داده اند تا نسل امروز زنان بتواند بخشی از گذشته و هویت مبارزاتی خود را در آن بیابد.

 

مهدخت صنعتی در بخش دیگری از پیشگفتار خود با عنوان «درباره این مجموعه» می نویسد: «مجموعه ای که در دست دارید شامل کلیه مطالبی است که توانسته ایم درباره خانم صدیقه دولت آبادی گرد آوریم. مطالب چاپ نشده و یا قبلا چاپ شده، معرفی نامه ها، بعضی از سخنرانی ها، تلگرام ها، حکم های کار و حتا برخی از مطالبی که دیگران درباره او نوشته اند، تا آن جا که میسر بوده، همه را گرد آورده ایم. افزون بر آن کوشیده ایم تا از راه تماس با اقوام، دوستان وهمکارانش، تا آن جا که امکانات ما اجازه می داد، یادمانده های در اذهان را هم بدان بیفزاییم.»(ص7) و درباره ارزش نام های خصوصی او می افزاید: «با خواندن این نامه ها می توان به پیشینه پندارهای زنی روزنامه نگار و مترقی پی برد، و از نخستین برداشت های او از شیوه زندگی در غرب و چگونگی رویارویی او با غربیان آشنا شد. حتی در این نامه ها می توان به سرچشمه تبعیض های جنسیتی پی برد و از خصومت ناآگاهان نسبت به افراد پیشرو نیز مطلع شد» (ص 9)

 

این مجموعه گرانبهای 3 جلدی که حاصل کوشش قابل تحسین مهدخت صنعتی و افسانه نجم آبادی است، متاسفانه به دلیل آن که در ایران منتشر نشده، از دسترس خوانندگان، علاقه مندان و مخاطبانش به دور مانده است. از این رو بر آن شدم که برای شناخت بیشتر نسل جوان جنبش زنان از زندگی و آراء صدیقه دولت آبادی و معرفی این مجموعه 3 جلدی درباره زندگی او، به سراغ مهدخت صنعتی برویم. بهتر دیدیم که به جای معرفی این مجموعه به صورت معمول، پای گفتگو با مهدخت صنعتی بنشینیم و نیز با چاپ مجدد پیگفتار این مجموعه به قلم ماندگار افسانه نجم آبادی و انتشار آن در سایت مدرسه فمینیستی (البته با کسب اجازه از ایشان) بتوانیم به معرفی هرچه بیشتر صدیقه دولت آبادی، و کتاب زندگانی اش در حد بضاعت، یاری برسانیم.

 

نخست، گفتگوی کوتاه با مهدخت صنعتی از نظرتان خواهد گذشت و سپس به طور مجزا پیگفتار افسانه نجم آبادی را بر این کتاب، منتشر خواهیم کرد. همانطور که مهدخت صنعتی نیز در جای جای مصاحبه اش بر خواندن پیگفتار افسانه نجم آبادی بر این کتاب تاکید می کند، قلم شیوای افسانه نجم آبادی و نگاه عمیق او  به لایه های متنوع زندگی صدیقه دولت آبادی می تواند نه فقط به شناخت ما از احوالات شورانگیز دولت آبادی بلکه به شناخت ما نسبت به دگرگونی های زندگی زنان و حتا تحولات فرهنگی اجتماعی آن دوره یاری رساند. بر این اساس، لازم است در همین جا از خانم افسانه نجم آبادی که اجازه انتشار مجدد این پیگفتار را در مدرسه فمینیستی داده اند و همین طور از خانم مهدخت صنعتی که در این مصاحبه شرکت کرده اند سپاسگزاری کنیم. _ نوشین احمدی خراسانی

 

– خانم صنعتی، صدیقه دولت آبادی خاله شما بود، با توجه به این مسئله رابطه شما و مادرتان با خانم صدیقه دولت آبادی چگونه بود؟

 

مهدخت صنعتی: ممنونم که این فرصت را به من می دهید. دو سال دیگر، پنجاه سال از مرگ صدیقه دولت آبادی می گذرد. در این پنجاه سال اخیر، حرکت زنان برای رسیدن به حقوق برابر در  کشور ما افت و خیز فراوان داشته است. خوشبختانه اکنون از همیشه پر جنبش و جوش تر و دامنه دارتر است. همانطور که خوب می دانیم هرچه فشار بیشتر باشد عکس العمل قوی تر می شود و من صمیمانه برای شما و همکارانتان در کمپین یک میلیون امضاء به منظور تغییر قوانین تبعیض آمیز و آگاهی دادن به مردم، آرزوی موفقیت دارم.

 

در پاسخ به سئوالات شما فرض را بر این می گیرم که خوانندگان «مدرسه فمینیستی»، با سه جلد کتابی که درباره صدیقه دولت آبادی (1) از سوی انتشارات «نگرش و نگارش زن» در سال 1377 در شیکاگو به چاپ رسیده دسترسی نداشته اند. همین جا شدیدا تاکید می کنم که پی گفتار افسانه نجم آبادی را با دقت بخوانند. در ضمن، منبع  اصلی من هم در پاسخ به سئوالات شما اتفاقا همین کتاب است.

اما از رابطه صدیقه دولت آبادی با مادرم و من پرسیده اید. برای روشن تر شدن مطلب، باید کمی به عقب برگردم. صدیقه دولت آبادی کوچکترین فرزند خانواده است. شش برادر بزرگتر از خود دارد. همه فرزندان حاج میرزا هادی (پدر صدیقه) به صورت خانواده ای گسترده در یک خانه بزرگ (خانه پدری) زندگی می کردند. خاتم بیگم (مادر صدیقه) که مریض می شود، دختر خردسالی را برای انجام دادن کارهای شخصی حاج میرزا هادی به حریم خانواده می آورند. از آن جایی که طبق رسم و رسومات آن زمان، این دختر باید با «آقا» محرم باشد، صیغه محرمیت خوانده می شود.

 

از این پس دو دختر دیگر به خانواده اضافه می شود. زمانی که صدیقه 26 ساله بوده مادرم که آخرین فرزند حاج میرزا هادی است به دنیا می آید و شش ماه بعد پدر خانواده فوت می کند. مدتی پس از مرگ حاج میرزا هادی، خاتم بیگم هم از دنیا می رود. به نظر می رسد اداره خانواده گسترده بعد از فوت خاتمه بیگم به صدیقه می رسد. او که از خود فرزندی نداشت سرپرستی خواهران کوچکتر از خود را تا سال 1302 شمسی یعنی تا وقتی به قصد معالجه، ایران را ترک می کند عهده دار می شود.

 

مادرم از نداشتن پدر، جدا شدن از مادرش در ایام کودکی، تنبیهات و همچنین سختگیری هایی که آن زمان برای تربیت کودکان مرسوم بوده داستان های دردناکی بازگو می کرد. می توانم بگویم که نسل به نسل شاید در بزرگ کردن فرزندان مان ملایمتر شده باشیم ولی در فضای دیکتاتوری پیوسته اطاعت محض را بر پذیرفتن مراحل کودکی و درک کودک، متاسفانه ترجیح داده ایم.

 

وقتی به سیر رویدادها و روندی که در زندگی خانوادگی مان سپری شده بازمی گردم و مشخصا زندگی خودم و مادرم را بازنگری و مرور می کنم می بینم که مادرم و من در زندگی خصوصی راه صدیقه را دنبال کرده ایم. چون که ما هم پس از جدا شدن از شوهر، به تحصیل پرداخته و پیوسته در فعالیت های اجتماعی مشارکت داشته ایم و در پیشبرد اصلاح وضعیت زنان و کودکان سرزمین مان کوشیده ایم.

 

صدیقه دولت آبادی زنی پرمایه، قوی و مطلع از اهدافش بود. واهمه و ترس از این و آن واقعا برایش معنی نداشت. من را در کودکی بارها مورد تشویق قرار می داد زیرا در مواجه با درد جسمی مثل بقیه هم سن و سالان ام به گریه و داد فغان متوسل نمی شدم. ولی رابطه من با ایشان مثل نوه و مادربزرگ نبود، رابطه خاصی بود. البته پس از فوت مادرم و دستیابی به نامه های خصوصی ایشان موجب شد که در واقع بتوانم ایشان را بهتر و عمیق تر بشناسم و در نتیجه به زنی که در همه لحظات زندگی اش این همه پشتکار داشت و با جدیت و اعتقادی راسخ، پیوسته برای برابری زنان می کوشید بیشتر ارج بگذارم.

 

– خانم صنعتی، برای چه منظوری خانم صدیقه دولت آبادی به خارج سفر می کنند؟ علت این مسافرت طولانی چه بود؟

 

مهدخت صنعتی: به نظر می رسد که ایشان از ناراحتی کلیه ها، کبد و درد پا و همچنین از عوارض بیماری مالاریا در رنج بوده اند. مداوای ایشان نزدیک به یکسال طول می کشد. ولی روشن است که چنین زنی، حتا اگر برای معالجه بیماری مجبور باشد در شهر یا کشور دیگری باشد دست از فعالیت و تلاش برنمی دارد، به همین دلیل است که می بینیم ایشان در ایام معالجه، در دهمین کنگره بین المللی زنان که به منظور گرفتن «حق رای زنان» در پاریس تشکیل شده بود فعالانه شرکت می کنند و چه نامه شیرینی از این رویداد برای مادرم نوشته اند (2). در آن زمان اولین باری است که یک زن از طرف مملکت ایران در یک کنگره بین المللی شرکت می کند. بیرق ایران را نشان می دهد.

افزون بر این فعالیت ها، به ادامه تحصیل می پردازد و با جدیت درس می خواند و پس از گرفتن دیپلم دارالفنون، باز در نامه دیگری می نویسد که اول به ایران برمی گردم اگر نشد هر جای دیگر دنیا به من کار می دهند (3).

 

– قبل از این که صدیقه دولت آبادی از شوهرشان جدا بشود چه کارهایی می کردند منظورم چه نوع فعالیت های اجتماعی و فرهنگی داشتند؟

 

مهدخت صنعتی: بین سال های 1296-1302 شمسی زندگی صدیقه دولت آبادی بسیار پربار است. او که فرزند مجتهد و پیش نماز شهر بوده و می دانید که مذهبیون آن زمان با فرستادن دختر به مدرسه مخالف بوده اند. در اصفهان اول «مکتب خانه شرعیات» و سپس «ام المدارس» را برای دختران تاسیس می کند. در خاطرات برادرزاده ایشان ملک تاج انصاری می خوانیم که «پدرم اجازه نمی دادند من مدرسه بروم. عقیده شون این بود که دختر نباید مدرسه برود. آقا حاج میرزا یحیی از من پرسیدند: عمو جون چقدر درس خوانده اید؟ آقا حاج میرزا احمد که پدربزرگم بودند، گفتند: «حاجی سر به سر این نذار. این نوه اول منه، درس نمی خواد.» (4).

 

او در چنین فضایی اقدام به باز کردن مدرسه برای دختران می کند. مدرسه اول که بسته می شود، دومی را می گشاید. در اصفهان با کمک گروهی از زنان انجمنی به نام «شرکت خواتین اصفهان» باز می کنند. دو بند از اساسنامه این انجمن در باره تشویق خانم ها در نخریدن پارچه های خارجی و حمایت از تولیدات داخلی است و بند دیگر اساسنامه در مورد لزوم جلوگیری از ازدواج دختران قبل از سن پانزده سالگی.

 

در سال 1298 بالاخره امتیاز روزنامه «زبان زنان» را می گیرد. این روزنامه، ماهی دو شماره منتشر می شده. اولین روزنامه ای است که در اصفهان توسط یک زن اداره می شد و سخنگوی زنان بوده است. طبیعتا با مخالفت شدید عده ای از مردمان متعصب که خود تحمل وجود زنان را در کارهای اجتماعی نداشتند روبرو شده است. حتا تهدید به قتل او کرده اند(5). عاقبت به خاطر سر مقاله ای که نوشت و با قرارداد وثوق الدوله مبنی بر قرضه گرفتن از خارجیان مخالفت کرد، پس از سه سال انتشار، نشریه زبان زنان توقیف می شود.

 

دولت آبادی در سال 1300 از اعتضاد جدا می شود و به تهران باز می گردد. در تهران در مجمع فارغ التحصیلان مدرسه امریکایی درباره ترقی نسوان از دیدگاه تاریخی و از نظر تمرین و ممارست و نقش آگاهی، سخنرانی می کند (4).

 

پس از مدتی، روزنامه «زبان زنان» را به صورت «مجله» منتشر می کند. جلد دوم کتاب «نامه ها، نوشته ها و یادها» در واقع نشانگر وسعت دید و انتقاداتی است که از طرف او باید گفته می شد.

همچنین بار دیگر با کمک خانم محترم اسکندری «جمعیت نسوان وطنخواه» (7) را به وجود می آورند. فعالیت این گروه نیز، همچنان برای منع استفاده از پارچه های خارجی و تشویق مردم در استفاده از منسوجات وطنی بوده است.

 

– خانم صنعتی، می خواستم بپرسم که صدیقه دولت آبادی چند سال شان بود که ازدواج می کنند؟

 

مهدخت صنعتی: جواب این سئوال آسان نیست. زیرا در موارد و منابع مختلف، سنین متفاوت ذکر شده. به نظر می رسد که حدود سن بیست سالگی به حقیقت نزدیک تر باشد.

 

– به لحاظ وضعیت مالی خانم دولت آبادی چگونه تامین می شدند؟

 

مهدخت صنعتی: ایشان به آنچه عقیده داشند عمل می کردند. ارث پدرشان بین برادران و خودشان به طور مساوی تقسیم شد. دو خواهری هم که از مادر جدا بودند نصف دیگران ارث بردند.

تصور می شود که فعالیت های فرهنگی و مطبوعاتی ایشان با بودجه شخصی خودش تامین می شده، و به نظرم بخشی از آن نیز صرف مداوا و تحصیل در خارج شده باشد. در اواخر اقامت در پاریس دچار مضیقه مالی می شوند که از طرف دولت به ایشان کمک مالی می شود (8). قبل از مسافرت از طریق روزنامه زبان زنان درباره لزوم ایجاد مدرسه دخترانه با بودجه ای که از محل مالیات برای دولت به وجود آمده مطالبی نوشته اند (9). در این مدارس هم تدریس می کرده اند و هم مفتش (بازرس مدرسه) بوده اند.

پس از بازگشت از اروپا در وزارت معارف استخدام می شوند و تا پایان عمر مسئول کانون بانوان و مدارس ابتدایی و متوسطه برای زنان بزرگسال که در محل کانون دایر بود، برعهده داشته اند.

 

– چگونه و بر اثر چه رویداهایی ایشان سرانجام به کانون بانوان می روند؟

 

مهدخت صنعتی: دولت آبادی پس از بازگشت از اروپا دیگر پوشش سنتی را نمی پذیرد. در گفتگویی که با شمس الملوک جواهرکلام داشته، عکسی از او چاپ شده که روز دوم ورود در میدان سپه سابق برداشته شده و ایشان را با کلاه و دامن بلند نشان می دهد. همان روز در دیداری که با رئیس شهربانی وقت داشته است از او اجازه خواسته که با همین لباس مشغول خدمت باشد وگرنه به اروپا برمی گردد.

 

کانون بانوان هم که می دانید در سال 1314 برای همکاری بیشتر و منسجم تر زنان به وجود  آمد و خانم تربیت به سرپرستی آنجا انتخاب شده بود. خانم دولت آبادی مشخصا 17 دی که روز آزادی زنان بوده را در خانه خود جشن گرفته و به آن ارج گذاشته بودند. از طرف دیگر می دانیم که ایشان از زمانی که رضاشاه وزیر جنگ بود و بعدا در زمان نخست وزیری او از طریق مکاتبه و نامه نگاری با رضاشاه در ارتباط بوده اند. یکی از اقدامات اساسی پس از به سلطنت رسیدن رضاشاه، اجباری کردن تحصیل ابتدایی برای کودکان 6 تا 13 ساله بود. این قانون مشمول دختران هم می شد. به وجود آمدن سازمان پیش آهنگی، برداشتن حجاب، متحدالشکل کردن دانش آموزان، شکل ظاهر و لباس پوشیدن ایشان همه و همه موجب می شود که رضاشاه کانون بانوان را به ایشان بسپارد.

 

به نظر می رسد پذیرفتن این مسئولیت در آن زمان کار سختی نبود، زیرا هدف ایشان و دولت در یک راستا بود.

 

– به نظر شما گرفتن مسئولیت کانون بانوان باعث به وجود آمدن چالشی در ذهن  او نشده بود؟

 

مهدخت صنعتی: در زمانی که صدیقه دولت آبادی سرپرستی کانون بانوان را برعهده گرفت یعنی قبل از شهریور 1320، دختران پادشاه یعنی شمس و اشرف دختران جوانی بودند که از خودشان زیاد مطمئن نبودند. سال های بعد بود که خصوصا اشرف داعیه رهبری زنان را به دست گرفت. اما می دانید که هرگز کانون بانوان به آنها نپیوست. در دوران ملی شدن صنعت نفت و نخست وزیری دکتر مصدق هم، صدیقه دولت آبادی و تمام کسانی که با او کار می کردند به جنبش ملی پیوستند (11).

 

– خانم صنعتی، به نظر شما دغدغه اصلی خانم دولت آبادی بیشتر حول چه نوع فعالیت هایی در حوزه زنان بود؟

  

مهدخت صنعتی: ببینید، فعالیت های ایشان بسیار گسترده بود. او با نوشتن سفرنامه و چاپ آن در روزنامه های آن زمان، همچنین نوشتن و اعتراض کردن در مورد خرابی راه ها و جاده ها، و از رشوه گرفتن مامورین، کهنه پرستی، پول دوستی، و حتا از رفتار و مواضع ژنرال و سرکنسول ایران در بغداد و شام صحبت می کند تا برگزار کردن یک دوره کلاس درس برای پرستاران به منظور آگاه کردن شاغلان جوان از مسئولیت هاو اخلاق لازم برای پرستار بودن (13). پس می بینید که فعالیت ها و دغدغه هایش واقعا گسترده بوده است.

 

ایشان بنابر آنچه در روزنامه ایران آن زمان آمده است برای برپایی «کنگره نسوان شرق» بسیار فعالیت و دوندگی کرد و از تمام زنان مسلمان دعوت کرد تا به ایران بیایند و با هم متحد شوند.

با شرکت در کنگره صلح نیز پیشنهاد می دهد که فصلی درباره استقرار صلح در عالم و صلح طلبی افراد در برنامه دبیرستان ها گنجانده شود (14).

 

صدیقه دولت آبادی نه فقط برای مادر و خانواده واقعا مادری کرده است بلکه هر جا که به کودکی بی سرپرست برمی خورد سعی در حفاظت و مراقبت از او داشت. پیوسته پشت و پناه کسانی بود که در مضیقه بودند و تا آن جا که از دستش برمی آمد، از هیچ چیز دریغ نمی کرد.

سرآخر باز هم به شما و خوانندگان محترم تان توصیه می کنم که پی گفتار خانم افسانه نجم آبادی را در مورد صدیقه دولت آبادی بخوانید تا بهتر با ایشان و خدمات و آرزوهایش برای زن ایرانی، آشنا شوید.

 

پانوشت ها:

1 – صنعتی، نجم آبادی، صدیقه دولت آبادی، نامه ها، نوشته ها و یادها، 3 جلد، شیکاگو، 1377

2 – همانجا، ص 111

3 – همان جا، ص 109

4 – همان جا، ص 600

5 – همانجا، ص 598 و ص 629

6 – همانجا، ص 525، 518

7 – همان جا، ص 525

8 – همانجا، ص 631 و 643

9 – همان جا، ص 226

10 – همان جا، ص 610

11 – همان جا، ص 306

12 – همان جا، ص 535 و 526

13 – همان جا، ص 582

14 – همان جا، ص 288

 

خانه‌های امن‌ زنان‌ در سوئد

فصل‌ زنان‌، ش‌. 1، زمستان‌ 1380: از دهة‌ 1970 به‌ بعد و در پی تلاش‌ پیگير زنان‌ در اعتراض‌ به‌ اِعمال‌ خشونت‌های روحی و جسمی بر زنان‌، پايه‌ و اساس‌ خانه‌های امن‌ زنان‌ ريخته‌ شد. تأسيس‌ خانه‌های امن‌ و توجه‌ به‌ زنانی كه‌ تحت‌ خشونت‌ شوهران‌، پدران‌ يا برادران‌شان‌ قرار میگيرند و حمايت‌های قانونی و مالی از آن‌ها، در كشورهای اروپايی، به‌ويژه‌ كشورهای اسكانديناوی و ويژه‌تر از آن‌، سوئد بيش‌ از ساير كشورها مورد توجه‌ قرار گرفته‌ است‌. برای آشنايی با فعاليت‌ اين‌ خانه‌ها، گفت‌ وگويی با «الكساندره‌» از مشاوران‌ يكی از خانه‌های امن‌ دولتی زنان‌ (مركز بحران‌های زنان‌) در استكهلم‌ (سوئد) انجام‌ داده‌ايم‌. 

 

 ـ خانه‌های امن‌ در سوئد از چه‌ سالی فعاليت‌شان‌ را آغاز كردند؟

 ـ خانه‌ی زنان‌ ما هم‌چنين‌ خانه‌ زنان‌ در گوتنبرگ‌ از قديمیترين‌ خانه‌های زنان‌ در سوئد هستند. ما از 1978 فعاليت‌مان‌ را آغاز كرديم‌ و اكنون‌ بيش‌ از 140 خانه‌ی زنان‌ در سراسر سوئد فعاليت‌ دارند.

 ـ وظيفه‌ی شما در اين‌جا چيست‌؟

 ـ من‌ و همكار ديگرم‌ مشاور اين‌ خانه‌ هستيم‌ و در دادن‌ گزارش‌ به‌ پليس‌، گرفتن‌ وكيل‌ برای زنان‌، و… راهنمايیهای لازم‌ را انجام‌ میدهيم‌. ما روان‌شناس‌ نيستيم‌ ولی به‌ دليل‌ تجربه‌ای كه‌ طی سال‌ها كار به‌دست‌ آورده‌ايم‌، در ارائة‌ مشاوره‌ به‌ زنان‌ توانمند شده‌ايم‌. غير از زنانی كه‌ به‌ خانة‌ زنان‌ مراجعه‌ میكنند، هر روز بين‌ ساعت‌ 10 تا 30/12 مشاوره‌ تلفنی هم‌ میدهيم‌. بسياری از زنان‌ پيش‌ از آمدن‌ به‌ اين‌جا تلفن‌ میزنند و مشاوره‌ میگيرند و وقتی هم‌ میآيند، با آن‌ها صحبت‌ میكنيم‌ تا ببينيم‌ آيا به‌ پناهگاه‌ نياز دارند يا مراقبت‌های امنيتی.

 ـ زنانی كه‌ به‌ خانه‌های امن‌ پناه‌ میآورند، چگونه‌ زندگی میكنند؟

 ـ زنان‌ در اين‌ خانه‌ها زندگی معمولی خود را دارند. خودشان‌ خريد میكنند، غذا میپزند و كارهای روزمره‌شان‌ را خود انجام‌ میدهند. در واقع‌ سعیمان‌ اين‌ است‌ كه‌ كه‌ زنان‌ احساس‌ نكنند تحت‌ نظر هستند. البته‌ طبق‌ قانون‌، سخت‌گيریهايی انجام‌ میشود كه‌ ضروری است‌؛ مثلاً هيچ‌ مردی حق‌ ندارد وارد خانه‌های امن‌ شود چون‌ اين‌جا خانه‌ زنان‌ است‌ و هيچ‌كس‌ اجازه‌ ندارد در خانه‌ی زنان‌ از مواد مخدر و مشروبات‌ الكلی استفاده‌ كند.

 ـ دليل‌ اين‌ محدوديت‌ها چيست‌؟

 ـ وجود بچه‌ يكی از دلايل‌ آن‌ است‌. برخی از زنان‌، فرزندان‌شان‌ را نيز با خود به‌ خانه‌ زنان‌ میآورند، بنابراين‌ بايد احتياط‌های لازم‌ را برای فرزندان‌شان‌ به‌عمل‌ آورد. علاوه‌ بر اين‌ زنی كه‌ مورد خشونت‌ قرار گرفته‌ و به‌ اين‌ خانه‌ پناه‌ میآورد، بايد به‌ صورت‌ جمعی با ديگر زنان‌ زندگی كند و به‌ همين‌ دليل‌ استفاده‌ از مواد الكلی يا مخدر میتواند به‌ جمع‌ تسری پيدا كند.

 ـ زنانی كه‌ به‌ خانه‌ زنان‌ مراجعه‌ میكنند، حق‌ خارج‌ شدن‌ از اين‌جا را دارند؟

 ـ بله‌، مسئوليت‌ زندگیشان‌ با خودشان‌ است‌ و زندگی عادیشان‌ را میكنند، اگر شاغل‌ هستند سر كار خود میروند و مجدداً باز میگردند. ما نگهبان‌شان‌ نيستيم‌، هيچ‌كس‌ را به‌ زور نگه‌ نمیداريم‌ حتی شب‌ها. تنها كاركنان‌ اين‌جا برای پاسخ‌ به‌ مراجعه‌كنندگان‌ بايد بمانند؛ يعنی ثبت‌نام‌شان‌ كنند، اتاق‌ در اختيارشان‌ قرار دهند. كليه‌ی سرويس‌هايی كه‌ به‌ زنان‌ در اين‌ خانه‌ها میدهيم‌ داوطلبانه‌ است‌، يعنی بايد خود زنان‌ بخواهند تا كاری برایشان‌ انجام‌ دهيم‌. ما تنها مراقب‌ هستيم‌ كه‌ مثلاً پدر نتواند برود و از مهدكودك‌ بچه‌ را بردارد، در برخی موارد افرادی برای مراقبت‌، با زنان‌ يا كودكان‌ همراه‌ میشوند.

 ما هميشه‌ زنان‌ را تشويق‌ میكنيم‌ كه‌ ابتدا به‌ پليس‌ شكايت‌ كنند تا ضرب‌ و شتم‌ اعمال‌ شده‌ بر آن‌ها گزارش‌ شود و حتا مورد عكس‌برداری قرار بگيرد.

 ـ چرا بايد ابتدا به‌ پليس‌ مراجعه‌ كنند؟

 ـ چون‌ در همة‌ موارد نمیتوانند به‌ خانة‌ زنان‌ بيايند. مثلاً زنان‌ به‌ ما زنگ‌ میزنند و گريه‌ میكنند كه‌ شوهرم‌ مرا از خانه‌ بيرون‌ انداخته‌ است‌، ما خيلی ناراحت‌ میشويم‌ اما نمیتوانيم‌ او را به‌ خانه‌ پناه‌ دهيم‌. چون‌ مرد زنش‌ را از خانه‌ بيرون‌ كرده‌ و او را كتك‌ نزده‌ است‌ تا بتوانيم‌ زن‌ را از ترس‌ جانش‌ پناه‌ دهيم‌. اما اگر به‌ پليس‌ مراجعه‌ كند، او را به‌جای خانة‌ زنان‌، به‌ «كمو» راهنمايی میكند تا به‌ او خانه‌ بدهند. از نظر قانونی ما زنانی را میتوانيم‌ پناه‌ دهيم‌ كه‌ يا خطر جانی تهديدشان‌ میكند، يا كتك‌ خورده‌ هستند يعنی در مواردی كه‌ ماندن‌ در خانه‌ هم‌ توهين‌آميز است‌ و هم‌ خطرناك‌.

 ـ استخدام‌ رسمی هستيد يا داوطلبانه‌ كار میكنيد؟

 ـ برای كار كردن‌ در اين‌جا لازم‌ نيست‌ كه‌ جامعه‌شناس‌ باشيم‌. كسانی كه‌ در اين‌ خانه‌ها كار میكنند بايد فمينيست‌ باشند يعنی كسی كه‌ تقاضای كار در اين‌جا را كرده‌، بايد به‌ مسئله‌ی زنان‌ علاقه‌مند و در جنبش‌ زنان‌ فعال‌ باشد.

 خانه‌های دولتی زنان‌ خانه‌های رسمی است‌ و همه‌ی افرادی كه‌ به‌طور مستمر در آن‌جا كار میكنند حقوق‌بگير دولت‌ هستند. ما هم‌ از كاركنان‌ رسمی اين‌ خانه‌ هستيم‌ اما حدود 50 زن‌ به‌طور داوطلبانه‌ با ما كار میكنند و هر كدام‌ روزی دو بار در بخش‌ كشيك‌ حضور دارند. كشيك‌ شب‌ در خانه‌های زنان‌ ضروری است‌ زيرا زنان‌ زيادی در نيمه‌های شب‌ كه‌ مورد خشونت‌ قرار میگيرند به‌ خانه‌های زنان‌ مراجعه‌ میكنند. علاوه‌ بر اين‌ كشيك‌ دسته‌جمعی هم‌ داريم‌ كه‌ شامل‌ زنان‌ و دخترانی میشود كه‌ میخواهند وكيل‌ يا حقوق‌دان‌ شوند. آن‌ها يك‌ روز در هفته‌ به‌ خانه‌ زنان‌ میآيند و به‌طور رايگان‌ مشاوره‌ حقوقی میدهند. در كشيك‌های شبانه‌، هفته‌ای يك‌بار ما كشيك‌ دختران‌ را داريم‌، يعنی دختران‌ بين‌ 20 تا 30 سال‌. اين‌ گروه‌ به‌ اين‌ دليل‌ به‌ اين‌ خانه‌ها برای كشيك‌ میآيند كه‌ با دخترانی كه‌ مورد خشونت‌ قرار میگيرند صحبت‌ كنند چون‌ دختران‌ جوان‌ معمولاً با هم‌سن‌ و سال‌های خود راحت‌تر حرف‌ میزنند.

 ـ زنان‌ تا چه‌ مدت‌ میتوانند در اين‌ خانه‌ بمانند؟

 ـ معمولاً بايد مدت‌ كوتاهی بمانند، چون‌ اگر فرزند داشته‌ باشند، حضور مادری كه‌ كتك‌ خورده‌ در خانة‌ زنان‌، تأثير خوبی بر فرزند او ندارد. البته‌ زنانی هستند كه‌ حتا بيش‌ از يك‌ سال‌ هم‌ در خانة‌ زنان‌ مانده‌اند ولی به‌طور كلی، تلاش‌ میكنيم‌ كه‌ مشكلات‌شان‌ حل‌ شود و بتوانند به‌ زندگی معمولی خود برگردند.

 ـ برخورد شما با كسانی كه‌ به‌ خانه‌ی زنان‌ میآيند چگونه‌ است‌؟

 ـ ما ضمن‌ ارائة‌ مشاوره‌ و تحليل‌ دلايل‌ كتك‌ خوردن‌شان‌، به‌ هيچ‌كدام‌ اصرار نمیكنيم‌ كه‌ بمانند يا به‌ خانه‌ برگردند، در واقع‌ در تصميم‌گيری آن‌ها دخالتی نداريم‌ اما اگر بخواهند برگردند، به‌ آن‌ها میگوييم‌ كه‌ اگر تصميم‌ گرفتيد دوباره‌ برگرديد، ما حمايت‌تان‌ میكنيم‌.

 ـ از چه‌ سنی زنان‌ را قبول‌ میكنيد؟

 ـ بچه‌های زير هيجده‌ سال‌، نمیتوانند به‌ اين‌جا مراجعه‌ كنند. برای گروه‌ سنی زير هيجده‌ سال‌ بخش‌های ديگری وجود دارد. اما برای سنين‌ بالای هيجده‌ سال‌ ما مرز سنی نداريم‌، ولی به‌هرحال‌ مثلاً يك‌ خانم‌ نود ساله‌ای كه‌ قادر به‌ راه‌ رفتن‌ نيست‌، را نمیتوانيم‌ بپذيريم‌.

 ـ زنانی كه‌ مراجعه‌ میكنند، بيشتر از چه‌ قشر و طبقه‌ای هستند؟

  فرقی نمیكند، از هر طبقه‌ای به‌ ما مراجعه‌ میكنند.

 ـ سؤالم‌ را طور ديگری بيان‌ میكنم‌. در ايران‌ برای مثال‌، بسياری از زنان‌ خشونت‌های اعمال‌ شده‌ بر خودشان‌ را تحمل‌ میكنند كه‌ دلايل‌ گوناگونی دارد، مانند فقدان‌ خانه‌ی امن‌ زنان‌، يا نداشتن‌ حق‌ طلاق‌، نداشتن‌ شغلی درآمدزا، ترس‌ از دست‌ دادن‌ فرزند و… اما زنان‌ در سوئد با چنين‌ محدوديت‌هايی روبه‌رو نيستند، پس‌ چرا اجازه‌ میدهند كه‌ مورد خشونت‌ قرار بگيرند؟

 ـ كاملاً درست‌ میگوييد، يك‌ بخش‌ قضيه‌ به‌ زنان‌ بستگی دارد كه‌ نبايد بگذارند بر آن‌ها خشونتی اعمال‌ شود. اما گاه‌ متوجه‌ اين‌ مسئله‌ نيستند، مردی كه‌ زنش‌ را میزند بايد كنترل‌ شود، يعنی اعمال‌ قدرت‌ و كنترل‌ نسبت‌ مستقيم‌ با يكديگر دارند. مرد پيش‌ از اعمال‌ خشونت‌ جسمی، زمينه‌ روانی آن‌را فراهم‌ میكند. يعنی زن‌ ابتدا به‌ لحاظ‌ ذهنی نسبت‌ به‌ پذيرش‌ يك‌ رابطه‌ تحميل‌ شده‌، آمادگی خود را نشان‌ میدهد و بعد كتك‌ میخورد. مثلاً زن‌ و مردی در اولين‌ ملاقات‌ها به‌ هم‌ علاقه‌مند میشوند، كمی كه‌ رابطه‌شان‌ عميق‌تر میشود، مرد خودش‌ زن‌ را به‌ محل‌ كار میرساند و خودش‌ دنبالش‌ میآيد، خب‌ در نظر ديگران‌ اين‌ نشان‌دهنده‌ی علاقه‌ی زياد مرد به‌ زن‌ است‌ اما در شكل‌ واقعیتر يعنی شكل‌گيريِ تدريجيِ كنترل‌. از مهربانی زياد آغاز میشود و سپس‌ به‌ كتك‌ زدن‌ میرسد، و از آن‌جايی كه‌ مرد خيلی به‌ او محبت‌ كرده‌ است‌، زن‌ میداند كه‌ دوستش‌ دارد و صورت‌ مسئله‌ را اين‌طور تعريف‌ میكند كه‌: چون‌ مرد دوستش‌ دارد در كتك‌ زدن‌ او، قصد بدی نداشته‌ است‌ و بنابراين‌ سكوت‌ میكند. بعد از اين‌ مرحله‌، انتقادها آغاز میشود: چرا اين‌ لباس‌ را پوشيدی؟ چرا مدل‌ موهايت‌ را عوض‌ كرده‌ای؟ چرا اين‌طور غذا میخوری؟ چرا اين‌ جملات‌ را میگويی؟ چرا دوست‌هايت‌ فلان‌ و بهمانند؟ چرا در را نمیبندی؟ چرا و چرا…، و سپس‌ بهانه‌های گوناگون‌ به‌ كتك‌ زدن‌ میانجامد. مرد میتواند به‌ هزار و يك‌ روش‌ زن‌ را آمادة‌ پذيرش‌ خشونت‌ بكند. در مواردی پيش‌ آمده‌ كه‌ مرد، زن‌ را شبی 4 يا 5 بار با سؤال‌های احمقانه‌ از خواب‌ بيدار میكند و او را تحقير میكند يا میزند و زن‌ كه‌ در مرحله‌ی كامل‌ پذيرش‌ است‌، برای حفظ‌ آبرو هيچ‌ نمیگويد، حتا برای كبودی دست‌ يا صورتش‌ هم‌ دلايل‌ ديگری میآورد. در واقع‌ همه‌چيز در يك‌ سيكل‌ بسته‌ جريان‌ دارد. زن‌ اول‌ كتك‌ میخورد، بعد مرد معذرت‌ میخواهد، هديه‌ میخرد و دوباره‌ كتك‌ میزند، به‌تدريج‌ فاصله‌ی اين‌ رفتارها آن‌قدر كم‌ میشود كه‌ ممكن‌ است‌ مردی در يك‌روز چندبار زنش‌ را كتك‌ بزند.

 ـ آدرس‌ خانه‌های امن‌ مخفی است‌؟

 ـ ما آدرس‌ مخفی نداريم‌، همه‌ مردم‌ میدانند كه‌ اين‌ خانه‌، خانه‌ی زنان‌ است‌. طی اين‌ 20 سال‌ فقط‌ دوبار، دو مرد جرأت‌ كردند كه‌ به‌ اين‌ خانه‌ مراجعه‌ كنند. در واقع‌ اگر مردی به‌ اين‌ خانه‌ مراجعه‌ كند، مردم‌ محل‌ متوجه‌ میشوند كه‌آن‌ مرد زنش‌ را كتك‌ زده‌ است‌. مردی كه‌ زنش‌ را كتك‌ میزند، به‌قدری ضعيف‌ و ترسوست‌ كه‌ اصلاً جرأت‌ نمیكند بيايد و سرش‌ را بالا بگيرد و به‌ صراحت‌ بگويد من‌ كسی هستم‌ كه‌ زنم‌ را كتك‌ زده‌ام‌ و حالا آمده‌ام‌ درِ خانه‌ی زنان‌. بنابراين‌ ما نه‌ نشانی مخفیای داريم‌ و نه‌ كسی را مخفی میكنيم‌، فقط‌ مردها حق‌ ورود به‌ اين‌ خانه‌ را ندارند و اگر كسی بيايد يا تلفن‌ بزند و سراغ‌ زنی را بگيرد ما اطلاعاتی به‌ او نمیدهيم‌. مگر اين‌كه‌ خود زن‌ بخواهد.

 ـ درصد زنانی كه‌ به‌ اين‌جا مراجعه‌ میكنند چقدر است‌ و آيا نسبت‌ به‌ سال‌های قبل‌ افزايش‌ يافته‌ يا كم‌ شده‌؟

 ـ پارسال‌ چهل‌ مورد به‌ ما مراجعه‌ كردند، اما متأسفانه‌ امسال‌ تا حالا كه‌ هنوز سال‌ تمام‌ نشده‌ است‌ 56 نفر مراجعه‌ كرده‌اند كه‌ اين‌ نشان‌ میدهد كه‌ درصدشان‌ بالا رفته‌ است‌. البته‌ آمار من‌ در مورد همين‌ خانه‌ است‌ و نه‌ خانه‌های ديگر.

 ـ شايد اين‌ خانه‌ چون‌ شناخته‌ شده‌ است‌، مراجعين‌ بيشتری دارد.

 ـ درست‌ است‌. البته‌ يكی از دلايل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ در اين‌ چند ساله‌ راجع‌ به‌ خانه‌های امن‌ زياد در مطبوعات‌ سوئد صحبت‌ میشود. در مورد مسئله‌ی خشونت‌ بر زنان‌ هر روز نوشته‌ای در روزنامه‌ها چاپ‌ میشود و اطلاعات‌ زيادی به‌ مردم‌ میدهند، به‌ همين‌ دليل‌ هم‌ زنان‌ به‌تازگی برای مراجعه‌ به‌ اين‌ خانه‌ها جرأت‌ بيشتری پيدا كرده‌اند.

 ـ آيا میتوانيد در مورد خصوصيات‌ زن‌هايی كه‌ به‌ اين‌جا مراجعه‌ میكنند بيشتر توضيح‌ دهيد.

 ـ زن‌ها معمولاً تا آن‌جايی كه‌ بتوانند خشونت‌ را تحمل‌ میكنند، در سوئد هم‌ همين‌طور است‌. در واقع‌ معمولاً وقتی خشونت‌ بيش‌ از اندازه‌ زياد میشود تحملش‌ برای زن‌ها مشكل‌ میشود در نتيجه‌ به‌ اين‌ خانه‌ها مراجعه‌ میكنند. ما زن‌هايی داريم‌ كه‌ وقتی اين‌جا آمده‌اند میگويند كه‌ آن‌قدر خشونت‌ بر آن‌ها زياد شده‌ كه‌ ديگر چيزی نمانده‌ بود جان‌شان‌ را ازدست‌ بدهند. اين‌ زن‌ها تمام‌ مدت‌ از ترس‌ آبرو تحمل‌ میكردند و به‌ هيچ‌كس‌ نمیگفتند. اما زمانی كه‌ به‌ اين‌جا مراجعه‌ میكنند در واقع‌ هنگامی است‌ كه‌ ديگر تصميم‌ میگيرند مسئله‌ را علنی كنند. آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ ديگر راجع‌ به‌ مشكل‌شان‌ بدون‌ پرده‌پوشی حرف‌ میزنند.

 در چند ساله‌ی اخير به‌خصوص‌ دخترهای جوان‌ خارجی پناهنده‌، خيلی به‌ ما مراجعه‌ میكنند، برای اين‌كه‌ اختلاف‌ فرهنگی در جامعه‌ی سوئد و فرهنگ‌ سنتی خانواده‌هایشان‌ باعث‌ میشود خيلی اذيت‌ و آزار شوند. الان‌ پديده‌ی جديدی كه‌ برای ما در سوئد پيش‌ آمده‌ است‌ در واقع‌ همين‌ دختران‌ جوان‌ خارجی هستند كه‌ كتك‌ میخورند و میترسند كه‌ شوهران‌شان‌ آن‌ها را مجبور به‌ ترك‌ سوئد كنند و به‌ كشور خودشان‌ برگردانند. اين‌ دختران‌ جوان‌ كه‌ عمدتاً در سوئد بزرگ‌ شده‌اند، نمیخواهند به‌ كشور مادریشان‌ برگردند و اين‌ در واقع‌ مسئله‌ی جديد و بغرنجی است‌ كه‌ ما با آن‌ روبه‌رو هستيم‌.

 ـ خانم‌ الكساندره‌ از اين‌كه‌ وقت‌تان‌ را در اختيارم‌ قرار داديد و در اين‌ گفت‌ وگو شركت‌ كرديد صميمانه‌ سپاسگزارم‌.